تبلیغات
مداد سرخ / حجت عسکری - توی اتاق رفته و با یک مداد سرخ بین خودش و جامعه دیوار میکشد
 
 

درود

 

آدم خیلی وقتا فکر میکنه که کاش فکر نمیکرد بعضی وقتا فکر میکنه که نیاز داره فکر کنه  و کلا فکر کنم باید فکرکرد اما کامو فکر میکنه آغاز به فکر کردن آغاز مرگ تدریجیه

  با وجود این فکر کامو  ، من فکر کنم که باید فکر کنم حالا تو هر چی دلت میخواد بگو ولی تو فکرش نرو

 
چند تا از دوستان ازم خواسته بودن که غزل کامل بیت بالا رو بذارم ، با این که واسه خیلی وقت پیشه ولی اطاعت امر میکنم:

 

 

من را شبیه فاحشه بی عار میکشد               

 این من ، مرا همیشه چرا خوار میکشد؟

 

با عقده ای که در فوران است او مرا                  

  با دست بسته در ته یک غار می کشد

 

یک رود خشک سمت چپ و سمت راست هم

تصویر مه گرفته ی آوار میکشد آوار میکشد

 

وقتی نگاه صفحه بومش نمی کند                  

یعنی شده است از همه بیزار ،..... می کشد

 

او با قلم...

               ولی قلم و صفحه را شکست       

 از دست خود شکنجه بسیار  میکشد

 

افسوس در نبود تو با شیشه و کراک             

 هر روز و شب من از تن خود ،کار میکشد

 

یادت که هست یک سگ زخمی نشسته بود؟    

آن سگ برای دیدن تو جار میکشد

 

توی اتاق رفته و با یک مداد سرخ                  

 بین خودش و جامعه دیوار میکشد

 

غرق است در جهان خودش غرق دود و خشم     

در آن جهان نشسته و سیگار میکشد

 

او خسته از تمام وجود است  غیر مرگ         

 خود را به سمت چوبه ی یک دار میکشد


حجت عسکری

 

 








نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 خرداد 1388 توسط حجت عسکری


درباره وبلاگ
جستجو
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت