تبلیغات
مداد سرخ / حجت عسکری - پسرک اهل غزل بود، غزل هم میگفت
 
 

الف)

هفته پیش بله برون آبجیم بود و شاید... نه قطعا تنها اتفاق جالب  این چند ماهه بود_اگه هنوز معنای جالب یادم باشه_

خوشحالم چون میدونم حد اقل خواهرم خوشحاله و تو این دوره زمونه که هیشکی خوشحال نیست وجود یکی دو تا آدم که میخندن غنیمته

 

بعضی وقتا از خودم خندم میگیره

حس میکنم خیلی پر رویم که...

خیلی دلم میخواد بدونم مشکل زمونه با من چیه

نمیدونم زمونه عادت کرده یا داره بازی میکنه

هر روز درگیر تر از دیروز

هر شب زشت تر از شب پیش


حالم بده و این اصلا چیز جدیدی نیست
مثل یه گربه که خودش بچه هاش رو خورده دارم از دیدن تکه تکه شدن خودم لذت میبرم
چقدر دلم میخواد برم و جای اون پیر مرد خنزرپنزری به درخت تکیه بدم و به دختری با گل های یاس کبود زل بزنم
چقدر دلم میخواد جای اون سوسکی بودم که الان داره روی دیوار قدم میزنه
چقدر دلم میخواد یکی بزنه تو گوشم تا با خیال راحت بزنم زیر گریه
چقدر دلم میخواد با خیال راحت بزنم زیر گریه
چقدر دلم میخواد بزنم زیر گریه
چقدر دلم میخواد...

دلم میخواد؟

گفتم پر رو شدم میگی نه

مگه من اصلا حق دارم که دلم بخواد؟

مگه دل من حق داره که چیزی بخواد؟

.....

.......

..........

***************************

 

ب)

یکی از بهترین کتابهایی که خوندم "حکمت شادان" نوشته ی فردریش نیچه است

چون اصلا حالم خوب نیست از حرف زدن در مورد خود نیچه و حتا این کتاب خودداری میکنم ، فقط پیشنهاد میکنم خونده بشه من با ترجمه فولادمند زندگی کردم البته پر واضحه که ممکنه ترجمه های بهتری هم باشه

بنا به همون دلیلی که عرض کردم به نقل چند تا از بندها و جملات جالبش بسنده میکنم:

_چون خود کتاب رو الان ندارم مجبور شدم برای پیدا کردن متن به وبلاگ های دوستان مراجعه کنم امیدوارم بدون دستکاری باشه_

 

"" من برای درد خود نامی انتخاب کرده و آن را سگ می نامم.درد من به اندازهی هر سگی وفادار،مزاحم،بی شرم،سرگرم کننده و باهوش است.من می توانم این درد را صدا کنم و دق دلی های خود را،آن گونه که دیگران روی سگ خود،نوکر خود و همسر خود خالی می کنند،بر سر ِ آن خالی کنم""

 

" به راستی ، میتوان گفت که هدفمند زیستن ، زایده ترس بشر از این است که حتی برای لحظه ای بیندیشد که زندگی او پوچ است .

اگر ما پوچ بودن زندگی را با تمام وجود بپذیریم و آنگاه ، پس از هضم این حقیقت ، که هضم آن کار هر کس نیست ،به تمامی زندگی کنیم ،آن زمان است که میتوانیم شایسته ی همراهی با طبیعت و جهان گردیم ، و شایسته ی زندگی با آنها ...

آری .ما باید به تمامی زندگی کنیم ، وعلم به اینکه زندگی پوچ است ، و عقیده بر این حقیقت ،جرم نیست. جرم این است که به خاطرترس از رسیدن به پوچی ، هدفی برای زندگی تعریف کنیم ، و آنگاه که به این اهداف نرسیدیم ،زمین و زمان را به پای میز محاکمه بکشانیم .جرم این است که ندانیم زندگی خیلی ساده تر از اینهاست که ما فکر میکنیم ."

 

" ما برای آن كه اشیاء را زیبا، جذاب و مطلوب نماییم چه شیوه هایی در اختیار داریم؛ اشیایی كه زیبا و جذاب نیستند و به عقیده من هرگز فی نفسه این چنین نبوده اند؟

در این مورد شیوه هایی وجود دارد كه پزشكان به ما می آموزند. مثلا آنها چیزی را كه تلخ است رقیق می كنند یا به برخی مواد مخلوط شكر یا شراب اضافه می كنند. اما شیوه هایی نیز وجود دارد كه هنرمندان آنها را به كار می گیرند و ما می توانیم آنها را بیاموزیم، زیرا هنرمندان دائما در حال ابداع اینگونه شیوه ها و ترفندها هستند.

از جمله این شیوه ها عبارتند از دور شدن از اشیاء تا بسیاری از جزئیات آنها محو شوند و چشم مجبور شود جزئیات دیگری به اشیاء نسبت داده و بتواند آنها را باز مشاهده كند. ما از هنرمندان در زمینه های دیگر عاقل تریم. اما می توانیم روش های زیر را از آنها فراگیریم: نگریستن به اشیاء از زاویه ای خاص كه فقط مقطعی از آنها رویت شوند؛ قرار دادن اشیاء در موقعیتی كه قسمتی از آنها پوشیده مانده و چشم فقط منظری از آنها را مشاهده كند؛ مشاهده اشیاء از طریق شیشه ای رنگی یا در نور غروب خورشید؛ و پوشاندن اشیاء از سطح یا پوسته ای كه كاملا شفاف نباشد.

البته این قدرت ظریف هنرمندان در جایی كه هنر متوقف شده و زندگی آغاز می شود معمولا تمام می شود. بگذار ما، كه متفاوت هستیم، شاعران زندگی خویش، و مهمتر از آن، شاعران چیزهای كوچك و عادی زندگی روزمره خویش باشیم. "

 ***********************************

ج)

تو این یک ماه نتونستم شعر جدیدی کار کنم

البته چند تایی نیمه تموم دارم که...

واسه خالی نبودم عریضه و این که خاطره های خوشکلی ازش دارم، یکی از قدیمیترین کارام رو که فکر کنم واسه هفت هشت سال پیشه میذارم:

پسـرک اهل غزل بود، غـزل هـم می گفت

عاشـق چشــم عسـل بود، عـسـل هـم می گفت

 

گرچه هـرگز نپذیـرفـت کــه عاشق شده است

عـــاشـقـت بـــود و از روز ازل هـم می گفت

 

_چشـم هــای تـو خدای من و مـولای من اسـت_

این سخن حرف اهوراست ،هبل هم می گفت

 

دخترک حرف نـزن تـابـلـوی تـاریــخ شـدیــم

قـصّه ی مـن و تو را تـاج محـل هـم می گـفت

 

چشم تو گفت که مرده است دگرعشق بـه من

چشـم هـــای همه ی اهـل محـل هـم می گفت.

                                                   حجت عسکری

 






نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 30 مهر 1388 توسط حجت عسکری


نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ
جستجو
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت