تبلیغات
مداد سرخ / حجت عسکری - چقدر حس عجیبی است این که در ذهنم، هنوز رنگ سفید و سیاه درگیرند...
 
 

الف)

...نمیدونم...

این روزا مثل همه روزهام...

مثل روزهای قبلم ، مثل روزهای قبل ترم و احتمالا مثل روزهای آیندم.

نه دستم به قلم میره نه به ویالون، نه دلم به کار میره نه به تفریح

نمیدونم توی به دام تکرار افتادن چقدر خودم مقصرم.

 نمیدونم این که 24 ساعت هفت روز هفته رو دلم میخواد بخوابم ولی حتا یک ساعت خواب نمیبردم تقصیر منه یا دیگران ...

نمیدونم این که یه عمره دلم میخواد یه کاری کنم ولی نمیدونم چی کار ایراد از منه یا نه...

نمیدونم اخوان راست میگه "فضا را تیره میدارد ولی هرگز نمیبارد" ، یا نه.

نمیدونم این بی تفاوتی من برخاسته از ترسمه یا نه.

نمیدونم این من بالایی من نوعیه یا من ساده؟

نمیدونم من اصلا چیزی میدونم یا نه

حتا نمیدونم دلم میخواد بدونم یا نه

فقط میدونم که ....

            ............که هیچی نمیدونیم.



***************

 

ب)

و اما چند کلامی از هولدن کالفیلد  و سلینجر

 

من چندان آدم  فراموش کاری نیستم اما زیاد پیش اومده کتاب یا کتابهایی رو دو باره و چندباره بخونم ، برای نمونه تقریبا تمام کارای کامو رو بارها خوندم و یا مسخ و بوف کور رو بیش از 10 بار ،اما در این تکرارخوانی هام همیشه  یک نکته حاکم بوده ، و اون این که فاصله زمانی زیادی بین هر دفعه خوندن ، وجود داشته .

جز یک کتاب و اون ناتور دشت سلینجره ، دقیقا سه روز بعد از این که ناتور دشت رو خوندم ، مجدد سراغش رفتم ، الان هم دلم براش تنگ شده و اصلا بعید نیست که باز...  .

این مقدمه رو واسه این آوردم که بگم امروز میخوام در مورد این شاهکار حرف بزنم .

شاید بهتر باشه قبل از اینکه در مورد خود کتاب صحبت کنم در مورد نویسنده این کار چند خطی بنویسم ، یعنی :جروم دیوید سلینجر.

سلینجر در کل آدم جالبیه _مثل شخصیت هایی که میسازه _ ، پدرش یهودیه و مادرش مسیحی  ،دانشگاه رو نیمه تموم رها کرده ، متولد نیویورکه و تازه وارد نهمین دهه از زندگیش شده.

سلینجر از حدود چهل سالگی به غیبت صغری رفت ، گوشه نشینی رو برگزید و از همه حتا مردم و روزنامه ها و رسانه ها دور شد ، توی این مدت _ از اواسط دهه شصت  تا اکنون_ چند باری بیشتر خبر ساز نشده

یک بار زمانی که اعلام کرده بود هیچ کس اجازه اقتباس و یا باز نویسی از کاراش رو نداره.

یک بار دیگه_گمان کنم_ زمانی بود که از پخش فیلم سینمایی پری ، ساخته داریوش مهرجویی در آمریکا ممانعت به عمل اومد [به خاطربرداشت فیلم نامه نویس از فرانی و زویی] .

یک بار هم همین اواخر به خاطر شکایت و دادگاه هایی که در حمایت از ناتور دشت راه افتاد _در این مورد بیشتر توضیح میدم_ .

به جزاینها در 40 سال اخیر یک مرتبه هم، که سال 1974 با خبرنگار نیویورک تایمزبود ، حاضر به مصاحبه شده و طی اون گفته بود :  در انتشار نکردن و گوشه گیری لذت بسیاری هست و من فقط قصد دارم از کارام محافظت کنم _ نقل به مضمون_.

من چون از سلینجر فقط دو کتاب ،جنگل واژگون و ناتور دشت رو خوندم از اظهار نظر کلی خودداری میکنم ، اما لازم به ذکره که جنگل واژگون حتا یک هزارم ناتور دشت من رو راضی نکرد و به نظرم نسبت به ناتور دشت واقعا ضعیف بود فوق العاده سطحی نوشته شده بود و حتا از شخصیت پردازی کامل هم در اون اثری ندیدم.

دی.جی . سلینجر، هنوز نوبل ادبیات رو دریافت نکرده  و خیلی ها معتقدند، که جز بزرگانیه که باعث شده ارزش جایزه نوبل ادبیات  زیر سوال بره .

از اینها که بگذریم به خود ناتور دشت  و هولدن کالفیلد میرسیم.

شخصیتی  دوست داشتنی که مطئنم خیلی از شما مثل من، باهاش زندگی کردین ، خودتون رو توی اون دیدین ، باهاش به اندام دخترها فکر کردین، مشروب خوردین و گفتین : "حرومزاده".

ناتور دشت سال 1946 نوشته شده و 1951 منتشر ، تقریبا به تمامی زبان های دنیا ترجمه شده و فکر میکنم تا امروز نزدیک به شصت میلیون جلد ازش به فروش رفته.

من این کتاب رو با ترجمه محمد نجفی خوندم ولی گویا اولین بار احمد کریمی اون رو ترجمه کرده بود.

 

همین یکی دو سال اخیر نویسنده سوئدی ، " فردریک کالتینگ " اقدام به چاپ کتابی  به نام "60سال بعد،رهایی از دشت" کرده که فوق العاده به ناتور دشت ، نزدیکه؛ نام ، زبان ، سبک، فضا و... دقیقا مانند نوشته سلینجره

اتفاقات حول شخصیتی به نام آقای ک  شکل میگره که در سن 76 سالگی از خانه سالمندان فرار میکنه تا در خیابان های نیویورک گشت بزنه (دقیقا همونهایی که در ناتور دشت اتفاق می افته).

دادگاه های آمریکا چاپ اون رو ممنوع اعلام کردند و سلینجر توسط وکیلش پیگیر موضوع است ؛ نکته دیگه این که کالتینگ  کتاب خودش رو با نام مستعار "جی دی کالیفرنیا" منتشر کرده بود ، که بعد از شکایت و دادگاه مجبور میشه نام واقعی خودش رو مطرح کنه.

 

مسئله دیگه که بد نیست بهش اشاره کنم ، "کافه پیانو" ی فرهاد جعفریه ، این کتاب که اولین کار  ایشونه ، خیلی نزدیک به ناتور دشت نوشته شده به خصوص از لحاظ فرم و زبان و فضا ، و البته این که خود نویسنده ابتدای کتاب اون رو به کالفیلد تقدیم کرده.

کتاب مشهور شد و در عرض کمتر از دو سال_1386 تا کنون_ به چاپ شانزدهم هم رسید.

من اصلا از کتاب خوشم نیومد به نظرم فوق العاده ضعیف نوشته شده و جعفری هیچ حرفی برای گفتن نداشته،اما نمیدونم با این برخوردهای تندی که علیه نویسنده این کتاب شد  مخالفم یا نه، برخوردهایی مثل سوزاندن ، پس فرستادن کتاب، توهین و ...  .

.

یکی از دلایلی که باعث شده ناتور دشت مورد توجه قرار بگیره زبان خاص کاره زبان محاوره ای که ما هر روز ساعت ها باهاش حرف میزنیم.

 تکیه کلامهای جالب هولدن که برگرفته از ذهن پویای سلینجره از نکات قابل توجهه ، "خفه شو" "کمشو " ، "حرومزاده" ، "لعنتی"  و مهم تر از اینها استفاده به جای سلینجره از این تکیه کلام هاست.

قصد مقایسه ندارم ولی وقتی به تکیه کلامهای شخصیت های رمان "نفرین زمین" نوشته جلال آل احمد فکر میکنم و با مقایسه این دو اثر میفهمم سلینجر چیکار کرده.

من فکر میکنم بزرگترین موفقیت برای یک نویسنده اینه که مخاطباش با شخصیت ها زندگی کنند اونها رو دوست خودشون بدونن ، دلشون بخواد باهاشون برن بیرون و ورق بازی کنند ؛ و سلینجر در ناتور دشت به خوبی از این مهم بر اومده .

مرد گوشه گیر حتا به این هم قانع نشده و مشکلات جامعه مدرن غرب که قابل تعمبم به تمام دنیا هست رو در این کتاب آورده ، از خواست ها و نیازهای یک پسر بچه حرف میزنه که میتونه نماینده ای از انسان باشه

وقتی صحبت از روانشناسی میشه یعنی همین ، این که نویسنده جوری با شخصیتاش، انس بگیره که با اون و از اون بشه و اینجاست که همه ی ما _مخاطب ها_ تا حدی تحت تاثیر اتفاق ها قرار میگیریم که انگار برای خودمون پیش اومده و این همونی است که در نقد ادبی بهش میگیم :"انگارش".

و به نظر من اوج این کار در ناتور دشت صورت میگیره طوری که دختر و پسرخودشون رو کالفیلد میدونند جدا از اینکه به قد بلند اون توجه کنند یا چند تار سپیدی که سمت راست سرشه.



 ***************

ج)

 

و شاید شعر:

این غزل رو همین چند روز پیش تموم کردم و دقیقا مبین حجت امروزه ، خودم رو راضی کرد

میدونم ایرادات زیادی داره و انتظار دارم تا حد ممکن جراحیش کنید

 

چقدر حس عجیبی است این که در ذهنم، هنوز رنگ سفید و سیاه درگیرند

هنوز خوب و بد قصه های مادر جان به سمت قله ی مجهول ها سرازیرند

 

هنوز این طرف جاده گاری سبزی است، هنوز آن طرف جاده مرسدس بنز است

و انعکاس خدا بین این دو نازیباست ، شبیه قاصدکانی که تحت تاثیرند

 

همیشه این طرفی ها الاغ و مرغند و همیشه  آن طرفی ها پلنگ و روباهند

همیشه معده ی آنها مزاری از اینهاست؛ قسم به هرچه ، که اینها بدون تقصیرند

 

همیشه جنگ پر از نابرابری هایی است که در تمامی تاریخ حکم میراند:

همیشه سینه ی این موشها سپر بوده ، همیشه پنجه و دندان گربه شمشیرند

 

عجیب این که در این کشمکش در این سی قرن ، همین که یک نفر از یک طرف زمین افتاد

دوباره شخص جدیدی بلند میگردد، شبیه مورچه هایی که عشق تکثیرند

 

ببین که مورچه ها زنده اند و مشغولند ، اسیر کار و غم و درد و ... در نهایت مرگ.

تمام مردم این شهر زنده اند اما چقدر این غم و این درد ها فراگیرند

 

صدای ضجه ی هرروزشان دلیل من است صدای هق هق تلخی که استعاره ی ماست

پرنده های قشنگی که حبسشان کردیم، ببین چگونه تمام فصول دلگیرند!

 

پدر به خواب  الاغی سوار شیر و پلنگ ، و مادرم اتوبوسی پر از خوشی دیده است

برادرم که خدا را درون خواب سفید...

                                              ولی چه سود؟ که اینها بدون تعبیرند!

 

چهارگوشه دنیا بهشت میگردد ؛  اگر... اگر بشود موشها به پا خیزند،  اگر که مرغ به پرواز هم بیندیشد

...

......

.........

         اگر که میشد آری ، ولی زمین گیرند!

[]

دوباره این همه "قید"،  این همه "همیشه" ، "هنوز" ، سوار گرده ی تاریخ میشوند از نو

ولی خدا ته دنیا سکوت مینوشد،  همیشه ثانیه ها درسکوت میمیرند.

 

                                                                                       حجت عسکری

 






نوشته شده در تاریخ سه شنبه 31 شهریور 1388 توسط حجت عسکری


نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ
جستجو
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت