تبلیغات
مداد سرخ / حجت عسکری - این غزل دادگاه تاریخ است ، شاکی شاد : حضرت هابیل
 
 

الف)

همون جوری که همه میدونیم این وبلاگ ، یه فضای ادبیه و خودمم نه حال و حوصله ی سیاست رو دارم نه چیزی از سیاست میفهمم اما ناخواسته تاسف میخورم وقتی میبینم هموطنام هنوز هم که هنوزه  قربانی هواپیماهای توپولوف ساخت روسیه میشن

تاسف میخورم وقتی میبینیم بین اون 168 نفر فقط شش نفرشون ارمنی بودن و دولت ارمنستان به خاطر اون 6 نفر عزای عمومی اعلام کرده اما ما...

نمیدونم چی بگم شاید بهتره ساکت بشینیم و ...

******

ب)

 آلبر کامو توی کتاب  " تعهد اهل قلم" _که مجموعه مقالات سیاسی و نقدای کامو روی کارای خودش و دیگرانه _ تو قسمت  "مقدمه هایی بر نمایش نامه هایم"  در رابطه با نمایشنامه کالیگولا به چند مورد اشاره کرده که بد ندونستم اینجاهم بذارم

البته یه توضیح ساده بدم که کالیگولا امپراتور روم بوده و کامو در نمایشنامه ای با همین عنوان شاهکاری آفریده ، کالیگولای کامو امپراتوری است ، تا آن زمان نسبتا محجوب ، که با مرگ خواهرش که با او روابطه عاشقانه هم داشته ، از این رو به آن رو میشه ، کارش میشه کشت و کشتار . دو تا از دیالوگ هایی که توی این نمایشنامه به کار رفته و من شدید دوستشون دارم اینه:

"ای کاش تمامی مردم امپراتوری رم ، تنها یک سر داشتند تا من آن را از تن جدا می کردم"

"چائرئا : به او طناب کافی بده …

لونژینوس : …تا او همه ما را به دار بیاویزد …."

خب برگردیم به اون چند جمله ای که خود کامو در مورد پادشاه زمان میگه و واقعا تفکر بر انگیزه :

"نمیتوان همه چیز را از بین برد و خود را از بین نبرد

اگر حقیقت زندگی او این است که بر سرنوشت بشورد ، خطایش در آن است که آدمیان را فراموش میکند

کالیگولا دنیای پیرامون خود را خالی میکند و به پیروی از منطق خود برای مسلح کردن کسانی که سر انجام او را میکشند ، هر چه باید کرد میکند

دوستی و عشق و همبستگی ساده آدمیان را مردود میشمارد

کالیگولا داستان یک خودکشی است در سطحی بالا"

 

****

ج)

و اما این بار هم با یه غزل نه چندان قدیمی در خدمتم

اسم این غزل دادگاه تاریخه:

 

این غزل دادگاه تاریخ است ، شاکی شاد: حضرت هابیل

دوربین زوم شد به سمت زمین

 مغرب چاد

حضرت هابیل ، سایه ای زیر آفتابی دید ، رفت....

او بود و خشم بود و نگاهی که دنبال صندلی می گشت ...

 یادش افتاد حضرت هابیل صندلی اختراع امروز است ، آن زمان صندلی هنوز نبود ، لحظه ای خنده کرد و بعد از آن ، مثل فرهاد ، حضرت هابیل مشت خود را نشاند بر خاک و ریشه هایش دوید در خاک و خشم بر چهره اش دوباره سرود:

      " بر تو تف باد حضرت هابیل

خب اگر معترض به این حکمی پس چرا ساکتی ؟ د کاری کن  یا برو منطقی کنار خدا یا بکش داد حضرت هابیل ، بلکه این گونه او بفهمد که حرف زورش چقدر مسخره است...  "

_با نگاهی پر از خرد به خودش گوش میداد حضرت هابیل_

[]

دو سه ساعت گذشت تا قابیل مثل آن گوسفند ها برسد

_ در زمان بزن بکوب تگرگ ،  صاعقه ، باد _

حضرت هابیل  ،  دست او را فشرد در دستش ، تا پدر رفته قهوه ای بخورد دو برادر مذاکره کردند

 _ نقش استاد حضرت هابیل نقش شاگرد حضرت قابیل_

 صحبت از هر دری و پنجره ای وارد خانه شد ولی انگار....

و چنین شد اپیزود آخر:

_وقت برداشت رطب شده نه؟

      _ آسمان بازی اش گرفته

 _ببین هر که جایی رود که...

      _ که دل اوست .

_ خانت آباد ،

حضرت هابیل بوسه ای زد به گونه ی قابیل بعد در دفترش درشت نوشت:

      " بهتر از این محال بود شود

                                               هشت مرداد

                                                حضرت هابیل"

[]

جبرئیل آمد از هوا به زمین ، خنده ای زشت توی جیبش بود

خنده آمد به روی لبهایش ....

 بنگ

        .... افتاد حضرت هابیل.

حجت عسکری






نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 25 تیر 1388 توسط حجت عسکری


نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ
جستجو
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت