تبلیغات
مداد سرخ / حجت عسکری
 
 

بدنش را به سقف زندان بست
دست و پا را نشاند روی دلش
سعی می کرد حرکتی نکند
انقلابی ست سرخ توی دلش


بعد از هشت ماه،اولین پستم بعد از اعزام به خدمت مقدس سربازی با :

-
من و اسباب کشی ام به پرشین بلاگ،medadesorkh.persianblog.ir خواهشن  لینک  من  را  اصلاح  کنید

-من و آغاز چهارمین سال گیاهخواری ام در روز "عید آن کشتار وحشتناک"
-
من و آشپز شدنم در خدمت  مقدس سربازی
-
من و عکس هایی از حجت عسکری یک ماه قبل و بعد از اردیبهشت نود
-
من و یک پرسش که: آقایان شیث و نصرتی دیگر باید چه می کردند که اعدام شوند؟
 -
من وهوراس  مک کوی و بارگاس یوسا و ...
-
من و یک درگیری ذهنی که اگر 3000000000000 تومان پول داشتم، سر چند بازی فوتبال بدون دغدغه شرط می بستم؟
-
من به مهدی موسوی احترام میذارم، چون...
-
طولانی ترین و قطعن آخرین پست طولانی من

-
و شاید شعری به نام " با لحن کودکی که هنوز به دنیا نیامده بخوانید: میو میو"  :

ملتفت شد چقدر بد بخت است
ضجه زد زار و اشک را تف کرد
خودش هم دست دشمنانش شد
لاشه اش را به سگ تعارف کرد








نوشته شده در تاریخ شنبه 21 آبان 1390 توسط حجت عسکری



الف)

      من و من

 
 1-              ساقیا آمدن عید مبارك بادت     /    وان مواعید كه كردی مرواد از یادت
     شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست  /  جای غم باد هر آن دل كه نخواهد شادت

پیشاپیش نه، بعد از پیش سال نو رو تبریک می گم، این بزرگترین و زیبا ترین اتفاق طبیعت که عمری به درازای تاریخ داره و ریشه ای به عظمت فرهنگ ایرانی، فرهنگی که مغول و اسکندر وازبک و عرب و ... نتونست خرابش کنه اما دست های ما دارند...

چهارشنبه سوری و مهرگان و تیرگان و ... رو که ازمون گرفتن قدر این عید رو بدونیم.

یادمون نره، سیزدهمین روز سال سیزده به دره نه روز طبیعت، چهارشنبه سوری رو هر جوری هست زنده نگاه داریم، ترقه و فشفشه هم تو این جشن خراب نکنیم جاهای دیگه بیشتر به درمون میخورند
  می گم کسی میدونه من چرا این قدر سعدی رو دوستش دارم؟
هرشب با سعدی می خوابم  و هر ساعت تو خیالمه، همین چند روز پیش بهم گفت:
وقت بهاراست خیز، تا به تماشا رویم
تکیه بر ایام نیست، تا دگر آید بهار
اما

نمی دونم این چه فضاییه که داریم تجربه می کنیم، ولی می دونم اصلن فضای خوبی نیست، انگار نه انگار عیده انگار نه انگار قرار شاد باشیم، هر کی رو میبینم از من بدتره
تو همین فکرا بودم که یکی از دوستان در مورد فلسفه ی عید سوالی پرسید ناخودآگاه این بیت صائب به ذهنم رسید:

بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان   /   مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند

* * * * * * *

2-      دل تنگ و دست تنگ و جهان تنگ و کار تنگ /   از چهار سو گرفته مرا روزگار تنگ

پوزش بابت دیر اومدنم، آخه دوست داشتم قبل از عید به روز کنم که... که نشد.
چندین بار که هنگام نوشتن پست میهن بلاگ به هم ریخت، چندبار هم اینترنت قطع شد و برق رفت دو بار هم زلزله و بار آخر هم سونامی...
 هر روز درگیر تر از دیروز، اینقدر کار و درد و فکر است که...،
2هفته دیگه اعزامم، اما یکی از اصلی ترین دلایل تاخیرم اینه که این روزا شدیدن دارم روی یه نمایش نامه کار میکنم، یه کار سیاسی فلسفیه که خیلی بهش امیدوارم، 6 اپیزود داره و وقتم رو زیاد گرفته ، قرار بود سعید قائد شرفی کارگردانیش کنه، خیلی دلم میخواست قبل از خدمتم کار بشه که دیگه فکر نکنم بتونیم، لذا بسیار ناراحت می باشیم.


البته الان مشغول خلاصه نویسی  "کالیگولا" نوشته ی آلبرکامو هستم واسه نمایش نامه خوانی، دلم میخواست بازنویسیش کنم که با توجه به محدودیت وقت نشد امیدوارم بعد از بازگشتم از سربازی...

* * * * * * *
 3-       و فکر میکنم این ترنم موزون حزن
           تا به ابد
           شنیده خواهد شد

من با 2 سال  تجربه ی کونگ فو می دونم توی ورزش این کشور چی داره می گذره، 28 اسفند 89 بود که تمرینات شخصی خودم رو به صورت جدی شروع کردم، البته متاسفانه توی ایام عید باشگاه تعطیله
اینها رو گفتم که بدونبد ما یه ورزشکار با تجربه و صاحب نظریم.

اما بشنوید از بازیکنان تیم ملی تیر اندازی که توی استرالیا به سر می بردند و قرار بود واسه مسابقات جهانی کره جنوبی که اتفاقن ورودی بازیهای المپیک هم است به کره اعزام بشن اما به دلیل مشکلات مالی به کشور بازگردانده شدند.


* * * * * * *
 
4-      این همه اون دستاتو بالا و پایین نکن    /   لب بچه ماهی رو با قـلاب خونین نکن
        اشک این بچه ماهی توی آبا نـاپیداست  /   فریاد اون توی آب یه فریــاد بی صـداست

آقایون، خانما، برادرا، خواهرا، دوستان، دشمنان بابا به خدا، به علی، به کوروش، به طبیعت، به خرد، ماهی جایی توی سفره های هفت سین ایرانیان نداشته و نباید داشته باشه، یه خرده فرهنگ عاریتیه که از چین وارد ایران شده و عمری بیش از صد سال نداره، بی خیال این ماهی های بدبخت بشین بیایین با کم تر خریدن این ماهی ها از این شغل و این... که نتیجه ای جز وارد کردن درد و سختی و مرگ زودرس به حیوانات نداره جلوگیری کنیم.

ماهی هایی که فقط به خاطر تجارت به دنیا آورده میشن، ماهی هایی که فقط واسه زندانی شدن پرورش داده میشن، ماهی هایی که ماهی نیستند، ابزار لذت انسان های تمامیت خواه اند.  _ای ول چه جمله ای، این جمله رو باید از طلا گرفت و زد...زد... حالا یه جایی زد دیگه_
آهنگ ماهیگیر مازیار یا همون عبدالرضا کیانی نژاد رو قطعن خیلی از شما ها شنیدین، همیشه دوستش داشتم، و ... نمیدونم چی بگم، تو قسمت "ج"، لینک دانلودش رو میذارم
و همان طوری که توی پست قبل به نقل از لئوناردو داوینچی گفتم:
"انسان ها اگر آزادی می خواهند چرا خود حیوانات را در قفس می کنند؟"

این ماییم که توتالیتر رو میزائیم، به قول کیوان براهنگ عزیزم
"ما هر چه که می کشیم از نادانی است / نادانی خلق دیکتاتور می سازد"

 * * * * * * *

5-         مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن  /  که در طریقت ما غیر از این گناهی نیست

این دید و بازدیدای عید هیچ خوبی که نداره حداقل اینه که نیم ساعتی وقت میشه به سوالاتی که دوستان و اقوام و عزیزان در مورد گیاهخواری دارند پرداخته بشه، به دوستان گیاهخوارم پیشنهاد میدم قدر این موقعیت ها رو بدونن


رومن رولان  رو احتمالن همه ی ما می شناسیم نویسندۀ فرانسوی، برندۀ جایزۀ ادبی نوبل، موّرخ هنر، صلح طلب و یکی از بزرگترین حامیان محیط زیست، حقوق حیوانات و گیاهخواری:

"برای انسان آزاد اندیش، در آزار حیوانات چیزی غیر قابل تحمل تر از آزار انسانها وجود دارد، چرا که حداقل مورد دوم (آزار انسانها) بدی و فرد مرتکب جنایتکار محسوب میشود. ولی هر روز هزاران حیوان قصابی میشوند بدون آنکه اثری از پشیمانی به جا ماند، اگر هم کسی به این موضوع اشاره کند، مضحک به نظر میرسد و این جنایت غیر قابل بخشش است. این به تنهایی توجیه میکند که انسان ها سزاوار رنج کشیدن هستند. این فریاد انتقام خطاب به نسل بشر است. اگر خدا وجود دارد و این را تاب می آورد، این فریاد انتقام خطاب به خداست."

"به نظر من، بیرحمی در مقابل حیوانات و بی تفاوتی در برابر رنجهای آنها یکی از بزرگترین گناهان بشریت است. این مسئله، پس زمینۀ تباهی بشر است. وقتی انسان قادر است این همه رنج دهد، وقتی خود رنج می کشد، چه جای شکایتی دارد؟"

 * * * * * * *
 
6-       پیر طریقتند به شهر ادب ولی  /  در راه ملک شعر چو طفلان گمرهند
           مسندنشین خرگه فضلند و ای دریغ  /  هنگام نقد شعر همان میخ خرگهند
          خاموش و آفرین خوان وین هر دو نابه جا  /  سرشان ز تن جدا که خروسان بی گهند

جمعه 13 اسفند 89 با وجود تمام کارشکنی ها و آدم فروشی ها و دروغها و ... شب شعر"یک پیراهن مانده تا بهار"  توی تالار مهر مرودشت برگزار شد. دوستان خوبم مسیحا ابوعلی و بهزاد بهادری دعوت بودند و شاعران خوبی مثل محمدعلی پورسیخ علی، طاهره خنیا، امین حیدری، حمید عمادی، رضا قربانی و... هم کارای فوق العاده ای خوندند و خوشبختانه سالن هم پر شده بود، دم هم شهریام گرم

به جرات می گم یکی از بهترین شب شعرایی بود که توش شعرخوانی داشتم.



 
 * * * * * * * *

7-      پیش رویت دگران صورت بر دیوارند   /  نه چنین صورت و معنی که تو داری دارند

به هر سختی بود یه وقت پیدا کردم و با اهل بیت عزیز رفتیم سینما پیام شیراز، هم خوشحالم و هم غمگین، کار خوبی بود مثل بقیه ی کاراش، واقعن باید به اصغر فرهادی تبریک گفت
، حس میکنم با تمام وجودش هنرمنده، بچه ها "جدایی نادر از سیمین" رو از دست ندید. این قدر فوق العاده بود که تا پایان کار متوجه نشدم در سینما فقط چهل پنجاه نفر نشستند وبس.
خوشحالی به این علت که کاری که توی فجر ایران سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی، فیلمبرداری، فیلم نامه نویسی، صدابرداری و بهترین فیلم از نظر مخاطبان رو به دست آورده بود توی جشنواره برلین بهترین فیلم رو هم کسب کرده

و ناراحتی هم که بهم دست داد به این خاطر بود که سردر سینمای بغل دستی نوشته بود:_ به علت استقبال زیاد هم وطنان عزیز از "اخراجی ها 3"، سانس 11 شب هم اضافه گردیده است._
البته امروز گذرم دوباره اون طرف ها بودم و دیدم که بچه های راهنمایی و دبیرستان رو از طرف مدارسشون اوردند تماشای اخراجی های 3

 
* * * * * * * * *

8-      ریاست به دست کسانی خطاست    /  که از دستشان دست ها بر خداست

این روزا بیش از پیش وقتم توی اداره ها تلف میشه، تقریبن از اول اسفند تا حالا روزی کم تر از پنچ شش ساعت رو فدای اینا نکردم، جالب هم اینه که هنوز هیچ کدوم از کاراش تموم نشده
همه میگن باید حاجی بیاد، حاجی ها هم که تا ظهر جلسه دارند، بعدش هم نمازند و نهارو بعدم خونه
الهی قربونشون برم انگار اصلن مدرسه هم نرفتند باید همه چیز رو هزار بار بهشون توضیح بدم اخر کارم میگن آهان اهان باید بری پیش مهندس فلانی

 
* * * * * * * *
                             9 -       طفلی به نام شادی دیری است گم شده است
                                        با چشم های روشن براق
                                        با گیسویی بلند به بالای آرزو
                                        هر کس از او نشانی دارد مارا کند خبر
                                         این هم نشان ما:

                                         یک سو خلیج پارس
                                                                     سوی دگر خزر

      9-1 این روزا بیشتر از قبل آهنگ گل بی تای داریوش رو میشنوم شما هم بشنوید

9-2   دو سه سالی میشه یه سری دوست پیدا کردم که هر چند وقت یه بار هم رو میبینیم و خوش میگذره توی پست های بعد بیشتر بهشون می پردازم فعلن این عکس رو داشته باشید_این عکس توسط دوست عزیزم میلاد جمالی گرفته شده، مدیر وبلاگ انسان، گیاه خواری و پرهیز از خشونت:
انسان، گیاه خواری و پرهیز از خشونت



 

 
 10-    تن آدمی شریف است به جان آدمیت؟  / نه، همین لباس زیباست نشان آدمیت.
یه بزرگی میگه آدما دو دسته اند: مردا و نامردا

و خب واسه مردا، خدمت مقدس سربازی واجبه، نا مردا هم مثل دخترا زنا بچه ها و... میتونن از انواع معافیت ها استفاده کنن

من از اون آدم بزرگه بزرگ ترم لذا معتقدم نه تنها سربازی فصل مردا و نامرداست بلکه نشان آدمیت نیز می باشد
می دونین چیه؟ سربازی فرصت خوبیه واسه تنهایی واسه اینکه آدم با خودش و خدای خودش خلوت کنه

بهترین فرصته واسه مطالعه، میدونی چند ساله میخوام جنگ و صلح یا ژان کریستوف رو تموم کنم وقت نمیشه؟
یه لیست 76541258955230 کتابی آماده کردم و سربازی واقعن فرصت خوبیه، دست کسانی که اجباریش کردند درد نکنه

یه مدته خیلی اذیت میشم سربازی کمکم میکنه یه مدت از این قیل و قال ها رها بشم

بیش از 100 طرح و پیرنگ توی ذهنمه، چندین نمایش نامه ناتمام و شعر ناقص دارم، وقتی از سربازی اومدم بیرون هفتادتا کتاب شعر و نمایش نامه و داستان کوتاه و رمان و نقد ادبی و اینا میدم بیرون

اهل بیت محترم گیر میدن که چرا زن نمیگیری فکر کنم سربازی بهترین زمان ممکنه

میدنید چقدر خواب طلب کارم؟ به نظرتون فرصتی بهتر از سربازی گیر میاد؟

تو این دوره زمونه که جنگ نرم آمریکای جهان خوار و صهیونیسم و ... این قدر شدید داره کار میکنه، سربازی توفیقی است اجباری که ما رو از معرض خطر بودن دور نگاه میداره

چتونه؟
این همه دلیل کمه؟
خب راست میگم، اصلن من خودم میخوام برم سربازی، یکی از بزرگ ترین آرزوهای عمرم این بوده که برم سربازی هیچ وقتم بر نمیگردم کاش سربازی 20 سال بود، به هیشکیم ربط نداره

مامان


 

****************************************************************
ب)

    از.. با...

 
  واسه این قسمت مطلبی در مورد داستایوفسکی و به خصوص قمار بازش  آماده کرده بودم که به خاطر حجم زیادی متن موفق به ارسالش نشدم
امیدوارم توی پست بعد این کار رو کنم

 

******************************************************************

ج)

   پیشنهاد، دانلود و لینک ها

 
دوستانی که به داستان و داستان نویسی و حتا نمایش نامه علاقه مندند فکر کنم با من هم عقیده باشند که بعد از زیاد داستان خوندن، شناخت عناصر داستان اصلی ترین قدمه، رابرت اسکولز یه کار به نام عناصر داره، کار خوبیه اما عناصر داستان جمال میرصادقی خیلی بهتر، در واقع کامل تره، من همین دیشب تمومش کردم، دست جمال میرصادقی درد نکنه

فکر میکنم یکی از مشکلاتی که ما ایرانی ها داریم اینه که میدونیم چی نمی خوایم اما نمیدونیم چی  میخوایم شاید یکی از اصلی ترین دلایلش، عدم درک و شناختمون نسبت به مکتب های سیاسی موجودباشه، دکتر حاتم قادری یه کتاب داره به نام "اندیشه های سیاسی در قرن بیستم" من  از این کتاب خوشم اومد، پس پیشنهاد هم میدم



لینک دنلود آهنگ ماهی گیر / مازیار

و اما چند لینک با مزه:

خلاقیت نزد ایرانیان است و بس

هیچ ربطی به اعتقادات و آرمان ها و اعتراف های من نداره اما....

باورکنید حیوانات دقیقن مثل ما درد میکشن، مرکز عصبی دارند، _بنگر که تا چه حد است نشان آمیت_

 

*******************************************************************
  د)

   و شاید شعر

توی قسمت ششم بخش الف در مورد شب شعر "یک پیراهن مانده تا بهار" چند جمله ای حرف زدم، منم غزل زیر رو خوندم ، این آخرین غزلیه که کار کردم، منتظر نظر و نقدم:

 

شکست توی خودش به سکوت راضی شد، نشست روی سرش به سقوط راهی شد

تمام هیکل خود را قلم نمود و بعد اسیر پنجه ی این برگه های کاهی شد

 

دو دست را گرهی زد به میله ها چسبید، دوباره کر شده بود وفقط...، فقط می دید

گلوش پاره شد اما کسی صدا نشنید، و خواب رفت که  حجت به چه گناهی شد؟

 

پرید خاطره ها را طناب بی کاری، و گفت رو به خودش که: دوباره بی/داری؟

 سرود حادثه ای را درون سیگاری، و توی حلقه ی دودش پرید وماهی شد

 

و بعد گاو شد و توی گاو بازی رفت، چرید حافظ خود را، عجیب راضی رفت

هزار و سیصد و پنجاه و هفت چاقو خورد، نماد کامل مفهوم رو سیاهی شد

 

سرش به سمت خدا، دست را تکان میداد طناب خسته کنار چراغ جان میداد

خودش درون سرش به پرنده نان می داد، سپس تنش سر و سر چشم و چشم چاهی شد _

 

بدون قطره ی آبی بدون بارانی، که آسمان دلش مثل بچه ای ترسوست

و تکیه گاه کلامش شفاعت بانوست، همان که رفت، و فرمانده سپاهی شد _

 

که در بیانیه اش مهر خورده کل زمین قیاس جامع زندان مشهد است، همین

به جای قرقره ی واژه ها بیا بنشین، که سرنوشت بشر کوری سیاهی شد

 
 []

اگر که دست چپت پشت گردنت بدود، و بعد سی درجه سمت باسنت برود

و دست دیگر خود را ستون چانه کنی، شبیه حجت این چند ساله خواهی شد.

حجت عسکری









نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1 فروردین 1390 توسط حجت عسکری



  الف)
        من و ...من

1_ این روز ها حال خرابم خراب نیست

حالم بد است، چاره آن هم کتاب نیست

 

این یعنی نسبت به شش ماه پیش، که پست قبلی ام رو به روز کردم پیشرفتی چشم گیر داشته و موفق به افزودن این مصرع به آن مصرع شده ام. و امید دارم که اگر با همین سرعت پیش روم تا زمان مرگم_احتمالن 376سال دیگه_ غزلی ... .


2_ از این موضوع که بگذریم

                           باید عرض کنیم 5یا6 ماه پیش
میلاد جمالی نامی وارد زندگی مان شد، ایشان از اهالی محترم روستای محترم پا قلعه ی رفسنجان بوده و در شهر تاریخی و هنرمند پرور مرودشت مهندسی شیمی میخوانند، پسر خوبی است و در همین مدت کم توانسته نزد ما، خود را به نزدیکی سیدمحمد، مهدی نوری، امید رها، مهدی زارع، حامدآذری و علی جمالی برساند.

شاید مهم ترین نکته ای که در او یافتیم انسانیت بود، به گونه ای که در این مدت دروغی از او نشنیده و مهم تر از همه طی یک روز و یک ساعت گیاه خوار شد، میلاد در وبلاگ 
انسان، گیاهخواری و پرهیز از خشونت، از انسانیت، گیاهخواری و حقوق حیوانات می نویسد، تنهایش نگذارید.



3_ بعد از میلاد عزیز  به
فاطمه اختصاری می رسیم

شاید بدانید که وبلاگ قبلی فاطمه طی حرکتی غیر انسانی و با قساوت تمام فیلتر شد، ایشان نیز لجبازی کرده، وبلاگ جدیدی راه انداخته و به کوری چشم چنگیز خان مغول هر روز هم به روز میکند، این هم وبلاگش:

 رقص روی سیم های خاردار

در مورد فاطمه این نکته را هم بیفزاییم که لطفی نموده، در 
  این سایت  رفته و آدرس وبلاگ فاطمه اختصاری را وارد نموده، باشد که جزء محبوب ترین وبلاگ نویسان زن شود

سپاس شمای را که ...به او رایدید یا میدید.




4_ مسئله مهم دیگه این که در چند ماه اخیر تعداد گیاهخواران به شدت افزایش یافته به گونه ای که 5نفر از خانواده عزیزمان گیاهخوار شده اند.

چندین نفر از دوستان خوب هنرمندم مانند رحیم فخار که از غزل سرایان خوب کشورمون هستند و گویا قراره جدیدن به جرگه وبلاگ نویسان هم بپیوندند، به ما بپیوستند و با تمام وجود سعی در بسط دفاع از حقوق حیوانات و گیاهخواری دارند، درود بر او.

لئوناردو داوینچی، دانشمند، هنرمند، ریاضیدان، معمار، موسیقی​دان، کالبدشناس و مجسمه​ساز ایتالیایی، که از بزرگترین مروجین گیاهخواریه معتقده:

 "اگر بشر آزادی می​خواهد، چرا پرنده​ها و حیوانات را در قفس زندانی می​کند؟ به راستی که بشر پادشاه حیوانات است، چرا که بی رحمی او سرآمد همۀ آنهاست. ما از مرگ دیگران زندگی می​کنیم، ما گورستان​های متحرکیم."

شاید یکی از دلایلی که این روز ها خوب تر از اون روزهام علاوه بر خاطره های 25بهمن، همین گرایش شدید اطرافیانم به سمت گیاهخواری باشه.

 

5_ مدتیه کار تئاتر جدیدی رو شروع کردم نوشته کاظم فلاحه و محمدرضا فلاحی کارگردانی میکنه، من هم دو تا نقش رو قرار بازی کنم.

کار کودکه، البته با نگاهی جدید که شاید بیشتر به درد بزرگسال ها بخوره

به احتمال خیلی خیلی زیاد از ماه دیگه شروع میکنیم به اجرای عمومش توی شهرهای مختلف، امیدوارم خیلی هاتون رو طی این سفرها ببینم.

 

6_ هفته پیش توی تهران جشنواره تئاتر فجر به رسم هر ساله برگزا/رید، و خب من هم همراه با دوست شاعرم
سعید زارعی که تئاتر بعد از محاکمه رو با هم کار کرده بودیم و رضا امیرزاده شاعر خوب سیرجانی خودمون رو به تهرون رسوندیم تا شاید حد اقل حضور ما ذره ای بار علمی و فنی کار رو بالا ببره.

سرخورده از این همه اجرای ضعیف و متعجب ازچگونگی راه یافتن اینها به فجر، قصد خودکشی داشتیم که شعر به دادمان رسید

شبهای خوبی رو پر از شعر و فیلم و کتاب با دوستان خوبم
مسیحا ابوعلی، مهدی موسوی، فاطمه اختصاری،حامد عسکری، حامد آذری، سحر بختیاری، سید محمد حسینی و ... گذروندیم که قطعن فراموش نشدنی اند.

از همین تریبون با صدایی رسا لطف بی کرانشون رو اجر مینهیم.

راستی دو روز اخر من توی تهران، با ورزش و کونگ فو گذشت، داداش احمدم چند سالیه کونگ فو کار میکنه کمربند مشکی هم داره و توی شکستن اجسام سخت رکورد زده، و باشگاهشون توی مسابقات کشوری قهرمان شد و تنها کسی که همراهشون بود و ازشون تقدیر کرد من بودم
و فضایی که بهم دادند وادارم کرد که به کونگ فو جدی تر فکر کنم و احتمالن تا چند روز دیگه...


7_ البته تهران و کرج و شهریار و ... فقط شعر و تئاتر نبود، خوشبختانه باتوم و گاز اشک آور هم بود، ومتعجبم از این همه مهمان نوازی دوستان خوبم که مرا وادار ساختند که تنها بادست راستم تایپ کنم.

 

8_ از این همه که بگذریم، کم تر از دو ماه دیگه عازم خدمت مقدس سربازی ام، دو ماه صبر کنید و بعد با آرامش کامل بخوابید _دوگانه خوانی رو داشتید؟_

احتمال این که قبل از رفتنم دوباره به روز کنم کمی دور از ذهنه اما خب تمام تلاشم رو میکنم.

 
9_ من بحثی در مورد ولنتاین ندارم، ولی بچه ها چقدر بده وقتی خودمون روزی به نام عشاق داریم...،
مهم نیست که
سپندارمذگان به قول ابوریحان بیرونی 5اسفنده یا به قول دکتر خالقی مطلق، پور داوود و ... در گاهشماری خورشیدی امروز 29 بهمن، مهم اینه که پیشینه ای هزاران سال بیش از ولنتاین داره و استدلالی زیباتر و پذیرفتنی تر

سپندارمذگانمان گرامی
 

 10_ از اینکه اصغر فرهادی بهترین کارگردانی فیلم فجر رو گرفت خوشحال شدم، با این وجود بهش ظلم شد توی فستیوال های بین المللی به اونچه حقشه خاهد رسید، شک نکنید

 حمید فرخ نژاد عزیزم هم بهترین فیلم، کارگردانی و فیلنامه نویسی نگاه نو رو گرفت
ولی حیف  حیف حیف که جای بهترین کارگردان ایران خالی بود


*******************************************

ب)

از... با...

 
از خسرو گل سرخی و با خسرو گل سرخی

دوست داشتم اینجا رو از ساراماگو، براتیگان یا خیام بنویسم، که باتوجه به سالگرد تیرباران خسرو گل سرخی، 22بهمن و... موکولشون میکنم به پست بعدی و چند خطی رو با خسرو گل سرخی می نشینیم

خب تعداد زیادی از ما خسرو گل سرخی رو می شناسیم

خسرو نویسنده، شاعر و روشن فکر مارکسیستی بود که حاضر شد به خاطر آرمان هاش از چیز های دیگه بگذره، همسرش، عاطفه گرگین که او نیز از نویسندگان به نام زمان خود بود رو طلاقی سوری داد، از دامون پسرش گذشت، شعر و ادبیات رو به همچنین، و جنگید، نترسید و جاویدان شد

پدربزرگش نیزاز یاران میرزاکوچک خان جنگلی بود

خسرو گل سرخی را به اتهام تلاش جهت گروگان گیری رضا پهلوی_شاهزاده_ و همچنین ترور شاه، اعدام کردند، "امیر فتانت" فعالی سیاسی که در زندان تغییر رویه داده بود و با ساواک هم مسیر شده بود، افرادی که قصد ترور شاه را داشتند معرفی کرده بود، که خسرو هم با توجه به این که از قبل با تعدادی از آنها دوست بود دستگیر شد، در واقع خسرو گل سرخی نمی توانست در آن مهم نقشی داشته باشد چون ماه ها قبل از آن بازداشت شده و در زندان به سر می برد.

من جهت تنویر افکار عمومی،
بخشی از دفاعیات، مقاله و شعر خسرو گل سرخی رو میذارم شاید باعث بشه بهتر بشناسیمش:

در سال1350 و در ماه نامه نگین مقاله ای چالشی از خسرو چاپ می شه که... :

" شاعر که ناخواسته و نادانسته زیر نفوذ سیاست هنری روزگارش قرار گرفته‌است... او از کلمات و شرایط عینی زندگی می‌ترسد. شاعر در مقام تولیدکننده‌ای تکیه زده که منطبق شدن کالایش با ضوابط جاری حتمی می‌نماید. آیا شعر نمی‌تواند دهان‌به‌دهان جریان و هستی گیرد و گردن نهادن به ایجاد آن گونه کالا ضرورت دارد؟... شاعر جا خالی کرده‌است. او گوشه‌نشین، حاشیه‌پرداز و منزوی شده، به متلاشی کردن نقش تاریخی شاعر و حقیقت شعر نشسته‌است... شاعر چون در کوران واقعیات نیست، چون در زندگی روزمره در میان مردم دیده نمی‌شود، شعر او نه رنگی از مردم دارد و نه رنگی از زندگی."

دفاعیات خسرو و دوستانش مانند کرامت اله دانشیان نقطه روشنی در تاریخ این سرزمین است، چندی پیش شبکه سه صداوسیمای ایران این دفاعیه رو البته با سانسور های خیلی زیاد پخش کرد، و جالب این که
حسن رحیم پور ازغدی بعد از پخش این فیلم خسرو گل سرخی و ... را مشتی نادان خطاب میکند که...

آغاز دفاعیات خسرو گل سرخی در بیدادگاه شاه خائن:

«ان الحیاه عقیده و جهاد» - - سخنم را با گفته‌ای از مولا حسین شهید بزرگ خلق‌های خاورمیانه آغاز می‌کنم.

من که یک مارکسیست-لنینیسم هستم برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم. -

هنگامی که مارکس می‌گوید: «در یک جامعه طبقاتی ثروت در سویی انباشته می‌شود و فقر و گرسنگی و فلاکت در سویی دیگر در حالیکه مولد ثروت طبقه محروم است.» و مولا علی می‌گوید: «قصری بر پا نمی‌شود مگر آنکه هزاران نفر فقیر گردند.» در این دو گفته نزدیکی بسیاری وجود دارد و در این تاریخ می‌توان از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد و از سلمان پارسی‌ها و اباذر غفاری‌ها. - در ایران انسان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه می‌کنند. این نوع برخورد با یک جوان یادآور انکیزیسیون و تفتیش عقاید قرون وسطایی است.»

 

بخشی از سخنانش که از صدا و سیما پخش نشد:

" اتهام سیاسی در ایران، این است. زندان‌های ایران پر است از جوانان و نوجوان‌هایی كه به اتهام اندیشیدن و فكر كردن و كتاب خواندن، توقیف و شكنجه و زندانی می‌شوند.

آقای رییس دادگاه! همین دادگاه‌های شما آنها را محكوم به زندان می‌كند. آنان وقتی كه به زندان می‌روند و برمی‌گردند دیگر كتاب را كنار می‌گذارند و مسلسل به دست می‌گیرند.

در ایران انسان را به خاطر داشتن فكر و اندیشیدن محاكمه می‌كنند. چنان‌كه گفتم من از خلقم جدا نیستم، ولی نمونه صادق آن هستم. این نوع برخورد با یك جوان، كسی كه اندیشه می‌كند، یادآور انكیزیسیون و تفتیش عقاید قرون وسطایی است.

یك سازمان عریض و طویل تحت عنوان فرهنگ و هنر وجود دارد كه تنها یك بخش آن فعال است، و آن بخش سانسور است كه به نام اداره نگارش خوانده می‌شود. هر كتابی قبل از انتشار به سانسور سپرده می‌شود. در حالی كه در هیچ كجای دنیا چنین رسمی نیست، و بدین گونه است كه فرهنگ مومیایی شده كه برخاسته از روابط تولیدی بورژوا كمپرادور در ایران است، در جامعه مستقر گردیده است و كتاب و اندیشه مترقی و پویا را با سانسور شدید خود خفه می‌كند. ولی آیا با تمام این اعمالی كه صورت می‌گیرد، با تمام خفقان، می‌توان جلوی اندیشه را گرفت؟

اصلاحات ارضی، درست است كه قشر خرده مالك را به وجود می‌آورد ولی در سیر حركت طبقاتی است، این ماندنی نیست. خرده مالكی كه با ماموران دولتی می‌سازد نزدیك‌تر است. ثروتمندتر است، آرام آرام مالك‌های دیگر را می‌خورد در نتیجه ما نمی‌توانیم بگوییم كه فئودالیسم در ایران از بین رفته. درست است شیوه تولید دگرگون شده مقداری، ولی از بین نرفته. مگر همان فئودال‌ها نیستند كه الان دارند بر ما حكومت می‌كنند، بورژوا كمپرادور، شركت‌های زراعتی و شركت‌های تعاونی كه بیشتر به خاطر میلیتاریزه كردن ایران به كار گرفته شده تا كدخداها!».

و در نهایت حاضر به درخواست بخشش از شاه نشدند و در بامداد 29بهمن 1352 در تپه های اوین ایستاده تیرباران شدند




صدای زنگ گوشی من، آهنگ "هوا دلپذیر شد" است و تعدادی از بچه ها به تمسخر یا تعجب منتظر دفاعیه ای از جانب من بودند، فکر کنم حالا که از خسرو نوشتم بد نباشه که در مورد این آهنگ هم مقداری بنویسم

متن ترانه هوا دلپذیر شد توسط دکتر عبدالله بهزادی از بزرگان حزب توده و در سال 1339 سروده و تقدیم به زن پاتریس لومومبا رهبر جنبش آزادی بخش کنگو شد، همون موقع هم توی نشریه سپید و سیاه به چاپ رسید، سال ها بعد کرامت دانشیان دوست خسرو گل سرخی که همزمان باهم اعدام شدند، این شعر رو به صورت سرود در آورد و به دانش آموزانش یاد داد، بعد از زندانی شدن هم در زندان اجرا میکردند تا این که در نهایت اسفندیار منفرد زاده آهنگ ساز بزرگ چپ، که خود نیز در پرونده گل سرخی دستگیر شده بود، این آهنگ رو با سازهایی به غایت ضعیف و سطحی ساخت و خودش به همراه چند انقلابی خواندند و در سال روز تیرباران خسرو گل سرخی و جهت گرامی داشت او برای اولین بار از صدا و سیما پخش شد.

بخشی از متن ترانه "بهاران خجسته باد" یا  "هوا دل پذیر شد" :

"به خویشان، به دوستان، به یاران آشنا

به مردان تیزخشم که پیکار می‌کنند

به آنان که با قلم تباهی دهر را

به چشم جهانیان پدیدار می‌کنند

بهاران خجسته باد، بهاران خجسته باد

و این بند بندگی، و این بار فقر و جهل

به سرتاسر جهان، به هر صورتی که هست

نگون و گسسته باد، نگون و گسسته باد"






و اما شعری از خسرو گل سرخی:

معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
ودستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها ،
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق میزد
برای اینکه بیخود های وهوی می کرد وبا آن شور بی پایان،
تساویهای جبری را نشان میداد
با خطی خوانابروی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود
تساوی را چنین نوشت:
یک با یک برابر نیست.
از میان جمع شاگردان یکی برخاست،
همیشه یک نفر باید بپا خیزد...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است.
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند
و او پرسید:
اگر یک فرد انسان ،واحد یک بود
آیا باز یک بایک برابر بود؟...
سکوت مدهشی بود و سئوالی سخت.
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان،واحد یک بود
آنکه زور و زر بدامن داشت بالا بود
وآنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ،چون قرص مه میداشت بالا بود
وان سیه چرده که می نالید پایین بود؟...
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
این تساوی زیر و رو می شد
حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟...
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟...
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟...
یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟...
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان رادر قفس می کرد؟...
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست


****************************************

ج)

پیشنهادات و دانلود ها

با توجه به زیادی قسمت های الف و ب در این قسمت واقعن زیاد نمی نویسم فقط جان خودتون جان من، کوری ساراماگو رو بخونین، و البته لذت متن بارت رو.
نمی خوام بگم ساختار گرایی و بس
ولی مطمئنم که بارت میتونه حداقل نگاهمون رو به رمان نو عوض کنه

دفاعیات خسرو گل سرخی رو دانلود کیند و حافظ رو با احساسات خودتون بخونین نه چیزایی که به خوردمون دادند

 


****************************************

د)

       و شاید شعر

خیلی پر رویم نه؟

این همه نوشتم نوشتم حالا شعر هم میخوام بذارم

البته اگه به این نکته دقت کنید که هر 6 ماه یه بار به روز میکنم این حق رو بهم میدین

چند مدت پیش صدرا شیراز عصر شعری برگزار شد و من هم دعوت بودم، قصد خوندن 4 پاره ای رو داشتم که دیدم مورد لطف دایره ممیزی قرار گرفته و سانسور شده

بعد من گفتم اگه ممیزی رو برندارید شعرخوانی نمیکنم بعد اونا گفتن بی خود بعد من عصبانی شدم و گفتم مثل ده نفر قبل یکی دیگه بره و دوباره یه شعر مناسبتی بخونه بعد تا حدودی موافقت کردند اما بعد باز مصرعی که توی"بی پدر" اومده بود رو حذف کردند

من هم پذیرفتم بخونم اما کاری کردم که ...
دانلود شعرخوانی حجت عسکری


این هم متن اون 4پاره:

دیشب شناسنامه ی من را کلاغ برد

من بی کسم، هویت من را کلاغ خورد

بی کس تر از خرابه ی تلخی که در کویر

دل از خدا برید و به مدفوع سگ سپرد

 

جامانده ایم غافله ای از پیاده ها

وقتی که بی وزیر و رخ و اسب می روند

چرخیده اند ثانیه ها را چقدر سال

بر جاده ای که پر شده از چسب می روند

 

افسار را گرفته و خود را ...، نمی برند

یعنی همیشه در ته این جاده رانده اند

اما امید بسته به این قارقار ها

چشم انتظار لحظه ی موعود مانده اند

 

ماندن ولی نشانه ی خوبی نبوده است

در هر کجا ،چه چاه، چه جاده، چه در بهشت

گندیدن است آخر ماندن، بیا تو هم

برگرد پشت آن پدری که تورا نوشت

 

تو بی پدر، شبیه منی من که گاو بود

من با پدر شبیه تو ام، دل سپرده ای_

که باز رفته در وسط استکان خون

حتا اگر سیاه نپوشم تو مرده ای

 

تصویر خون درون سرم تاب می خورد

تصویر بی بدیل جهان توی استکان

حالا کلاغ عاشق نوشیدنی شده است

با این وجود حل شده ام درجهانتان

 

من حل شدم، شبیه همان سگ که در کویر

بعد از نشستن و ننشستن غروب کرد

رفت و نشست در وسط ریگزار تا

چشمش درون خاک کویری رسوب کرد

 

حجت عسکری

 






نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 اسفند 1389 توسط حجت عسکری



الف)

من و ...من


این روزها حال خرابم خراب نیست


این، مصرع اول یه غزل ناتمومه، که با وجود بیان  حس و حال امروزم، احتمالن به خیل وسیع بچه های ناقصم اضافه میشه در غیر این صورت توسط همین وبلاگ به نمایش عمومی گذارده خواهد شد.
بیش از شش ماه از پست قبلیم میگذره و این یعنی من به درد لای جرز هم نمی خورم، پس دوستان و دشمنان عزیز به جای بد و بیراه گفتن به من بی عرضه و تنبل بیایید در مورد گیاهخواری و اینا
حرف بزنیم.

توی این شش ماه اخیر چند تا از دوستان فرهیخته و نوع دوستم به جمع گیاهخواران پیوستند که شاید شناخته شده ترین هاشون برای شما دوست گلم محمدعلی پورشیخ علی
و همسر شاعرش نرجس فلاحی باشند، و البته طبق آخرین اخبار اونها هم موفق به گیاهخوار کردن چند نفری شده اند.

توی پست قبل چند تا از دوستان سوالاتی داشتند که سعی میکنم به اختصار بهشون بپردازم:

یکی از دوستان در مورد رژیم غذایی و آنچه که برای تغذیه پیشنهاد میشه سوالی رو مطرح کرد، و من توی چند خط جوابی میدم که در مورد تمامی سوالاتی که از این دستند کارایی داره:

"بهترین خوراکی ها برای ما انهایی است که به طور مستقیم از زمین به دست ما میرسد و برای تغذیه اون نیاز به هیچ ترکیب و گرما و ... نیست، خوراکی هایی که از مزه و بو و طعم واقعی اونها لذت میبریم."

در این که گیاهخواری کامل ترین و بهترین رژیم غذایی برای سلامتی انسان هاست شکی نیست، اما به نظر من دلایل اخلاقی و انسانی و بشردوستانه اون به مراتب مهمتره.

تا حدی که آلبرت انیشتین میگه:

•    " غذاهای گیاهی تأثیر بسزایی بر خلق ما میگذارند. اگر تمام دنیا به گیاهخواری رو آورد، سرنوشت نوع بشر میتواند تغییر کند".

یا مثلن توماس ادیسون مثل من معتقده:

•    "خودداری از خشونت به والاترین اخلاقیات، که هدف تکامل است، سوق میدهد. تا زمانی که به آزار موجودات زنده پایان ندهیم، همۀ ما وحشی هستیم."

راستی امروز سالگرد تولد استاد محمدرضا شجریانه، به ایشون و تمام کسانی که به وجهی به ایشون علاقه مندند تبریک میگم.


از اینها که بگذریم
                        فرمانداری مرودشت ضدحالی بهمون زد به پهنای تفی که خرداد 88 به سمت خودمون برگشت، بعد از چندین ماه کارو تمرین و مطالعه و حرص و حسرت، کار "بعد از محاکمه" کامل شد و یه اجرای خصوص هم رفتیم،خودمون و مخاطبین و داوران راضی بودیم اما گویا خدا راضی نبود، چون بعد از اینکه کل کارا برای اجرای عموم صورت پذیرفت با دستور شخص شخیص فرماندار، تالار رو ازمون گرفتن تا برنامه "برائت از مشرکین" اجرا بشه.

نمایش نامه نوشته رضا صفوی نیکه، سعید زارعی کارگردانی کرد، خودش، من، رحیم اکبرآبادی و دانش زارعی هم بازی. منشی صحنه سحر زارع بود، مدیر صحنه و نور عباس برومند، فروزان محسنی هم صدا و موسیقی رو بر عهده داشت.

میانگین سن گروهمون کمتر از 20 ساله و با این وجود بین چند ده کار که برای شرکت در جشنواره جوان کشور فرستاده شده بود، پذیرفته شدیم، کلن 8 تا کار قبول شد ولی... ولی خیلی حیفه که حد اقل شش ماه تلاشمون منجر به اجرای عموم نشد.

                                          ************************************

ب)

از اخوان و با اخوان

با این که حدود 25 روز از سالگرد درگذشت مهدی اخوان ثالث میگذره اما بد نمیدونم که توی اولین پستم بعد از سالگرد مرگ ایشون چند خطی با اخوان و از اخوان حرف بزنم،اخوان را شاید بتوان از محبوب ترین شاعران معاصر ایران دانست.

موسیقی پژوهی که تار را عالی می نواخت، ایران دوستی که هرگز خاک و هویتش را به دنیا و زر و زورش نفروخت، تا جایی که تازه به دوران رسیده ای در روزنامه ی کیهان به اخوان حمله ور شد و او را منحرف نامید و اخوان در جوابش نوشت:

"
اگر "زنده باد ایران " شعار انحرافی است من صریحاً اعتراف می‌کنم که "منحرف" هستم. وانگهی قضایای "مزدشت" و شعار نه شرقی ، نه غربی، نه تازی، حرف تازه‌ای نیست که مردم تازه از من شنیده یا نشنیده باشند. من بیست و اند سالی هست که این ندا را در داده‌ام و از عوام و عوان هم باکی و از آن جوان نیز گله‌ای ندارم"

 شاعری که همچون ناصر خسرو حاضر نشد شعرش رو به پای خوکان بریزه، شاعری که تا بود در غم بود و تا گفت از زمستان گفت.

منتقدی که کلاسیک را خوب می سرود و شعر نیمایی را به اوج رساند اخوان از معدود کسانی است که علاوه بر شعر در نثر هم دست داشت و عالی مینوشت داستان های "مرد جن زده" و "درخت پیر" و "جنگل" را نمیتوان از خاطر برد، معلمی که قبل از انقلاب به خاطر فعالیت های سیاسی اش چندین بار به زندان افتاد، استادی که در دانشگاه های تهران ، ملی و تربیت معلم به تدریس ادبیات معاصر و سامانی و ... پرداخته بود و طی عمر پربار خود بزرگترین خدمت ها را به فرهنگ این خاک کرد، بعد از انقلاب اسلامی ایران بدون حقوق و با محرومیت از تمامی مشاغل دولتی باز نشسته شد ابرمردی که در انتهای زندگی اش حتا درآمدی برای...



مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای گفته‌است :«پس از انقلاب به اخوان تلفن کردم و گفتم بیایید توی میدان و با شعر، با زبان، از انقلاب حمایت کنید.» اخوان پاسخ می‌دهد: «ما همیشه بر سلطه بوده‌ایم نه با سلطه». چند روز پس از رد پیشنهاد خامنه‌ای چند نفر در خیابان راه بر اخوان می‌بندند و او را به شدت کتک می‌زنند. حقوق بازنشستگی اخوان نیز قطع می‌شود. خامنه‌ای در یکی از خطبه‌های نماز جمعه خود اخوان را «هیچ» خطاب کرد و اخوان شعری با مطلع «هیچیم و چیزی کم» در پاسخ به او سرود.

منبع:
ویکی پدیا و همچنین اینجا و... )

بر حاکمان بود نه با حاکمان، تا آنجا که طه حجازی توی خاطراتش میگه وقتی گابریل گارسیا مارکز به رئیس جمهور وقت آمریکا روی خوش نشون میده، احمد شاملو با استناد به همین جمله ی اخوان ثالث اون رو استیضاح میکنه.

بعد از مرگ اخوان و با این وجود که وصیت کرده بود پیکرش رو در جوار آرامگاه فردوسی به خاک بسپارند، اما با ممانعت شدید نیروهای امنیتی مواجه شد، تا اینکه با پا درمیانی چندین تن از شاعران وهنرمندان و ... رضایت دادند که...




چندخط زیر هم نوشته ی طه حجازی هست که عینن مینویسم:

"خوشبختانه همه‌ی آن روزها، و آن وفایع با تمامی سیاهی و تلخی‌اش، اکنون گذشته است و اخوان ثالث به تعبیر خیام بزرگ با چند هزار سالگان همسفر شده‌است، و من هم سال‌هاست که عطای! روزنامه نگاری را- در این ولایت- به لقایش بخشیده‌ام و وقتی که خوب نگاه می‌کنم، می ‌بینم چه کار خوبی هم کرده‌ام و همواره از آن مرحوم که غیرمستقیم ، چشم مرا به واقعیت‌های زشت، یعنی همان چیزی که "نیچه" آن را زردآب خویش برآوردن و به روزنامه نشاندن می‌نامید، گشود. خدا را شکر و سپاس می‌گزارم و او را دعا می‌کنم و به روح پرفتوح او که عمری برای اعتلای فرهنگ و ادب و کیان کشور تلاش کرد و با دغلی و نان به نرخ روز خوردن و پدرسوختگی و پلشتی و کاستی مبارزه نمود و جز بی‌مهری ندید، درود می‌فرستم، و از جای بر می‌خیزم و به احترام او سکوت می‌کنم. شما هم اگر از من می‌شنوید، همین کار را بکنید، برای کسی که همه چیز بود و چیزی هم زیاد؛ اما معتقد بود : "هیچیم و چیزی کم"
و حرف آخراین که  به قول همو " از ما همین صفای سلام است و السلام."
تهران - 1382

هیچیم و چیزی کم
ما نیستیم از اهل این عالم که می بینید
وز اهل عالم های دیگر هم
یعنی چه؟ پس اهل کجا هستیم؟
از اهل عالم هیچیم و چیزی کم

غم نیز چون شادی برای خود خدایی ،عالمی دارد
پس زنده باشد مثل شادی غم
ما دوستدار سایه های تیره هم هستیم
و مثل عاشق مثل پروانه
اهل نماز شعله و شبنم
اما هیچیم و چیزی کم

رفتم فراز بام خانه ، سخت لازم بود
شب بود و مظلم بود و ظالم بود
آنجا چراغ افروختم،اطراف روشن شد
و پشه ها و سوسکها بسیار
دیدم که اینک روشنایی خرده خواهد شد
کشتم اسیر بی مروت زرده خواهد شد
باغ شبم افسرده چون خون مرده خواهد شد
خاموش کردم روشنایی را
و پشه ها و سوسکها رفتند
غم رفت ، شادی رفت
و هول و حسرت ترک من گفتند
...
از بام پایین آمدم آرام
همراه با مشتی غم و شادی
وبا گروهی زخم ها و عده ای مرهم
گفتیم بنشینم
نزدیک سالی مهلتش یک دم
مثل ظهور اولین پرتو
مثل غروب آخرین عیسای بن مریم
مثل نگاه غمگنانه ما
مثل بچه آدم
آنگه نشستیم و بی خوبی خوب فهمیدیم
باز آن چراغ روز و شب خامش تر از تاریک
هیچیم و چیزی کم.

                          ************************************

ج)

پیشنهاد و دانلود

مثل همیشه یکی از کتابایی که واسه خوندن پیشنهاد میکنم و واسه دانلود، آپلود، در مورد گیاهخواریه.

کتاب "101 دلیل برای این که من گیاهخوارم" به طور کامل و در عین حال فوق العاده خلاصه_12 صفحه_ گیاهخواری و فلسفه ی گیاهخواری رو توضیح داده، این کتاب نوشته پاملا رایس و ترجمه ی سیاوش احمدی نوربخشه. 

و لینک دوم، آلبوم قاصدک هست که توی اون مهدی اخوان ثالث کارای خودش رو دکلمه کرده و قطعن ارزش بارها شنیدن رو داره:

دانلود کتاب 101 دلیل برای این که من گیاهخوارم

دانلود آلبوم قاصدک با صدای مهدی اخوان ثالث

              ***************************************

د)

و شاید شعر:

توی این یک سال و نیم  اخیر، کارای زیادی نوشتم که از بیت دوم به بعدش فحش میشد و هیستریک، اما این کار رو که حالا میخوام بذارم، دو سه بیتش واسه شبی هست که راهپیمایی سکوت اتفاق افتاد و همین یک ماه پیش تکمیل شد:


دو دست خسته ام این بار رو به بالا بود،امید قدرت برتر سکوت را نشکست
در ارتعاش همین تارها صدا خفه شد و نعش مرده ی بر در سکوت را نشکست

و نعش مرده ی بر در کمی به خود لرزید، زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد
زبان سرخ به گور خودش فقط خندید، نه نعش مرده و نه سر سکوت را نشکست

نگاه کوچه از این اتفاق غمگین بود و قلب کوچه از این انعکاس می لرزید
حضور کوچه اگر چه که عادتم شده بود کلیشه بود سراسر سکوت را نشکست

برادرم گل سرخی شد و زمین را خورد، و خواهرم که افق در نگاش جامانده
ومن که جعبه ی باروت هم شدم اما صدای هق هق مادر سکوت را نشکست

و پل زده، به عقب می روم همان جاکه هزار ها سر و دست از بدن جدا شده است
سکوت حاکم مطلق در آن زمان هم بود،چرا که نعره ی سنگر سکوت را نشکست

ببین چه طرح عجیبی است قامت دیوار که سایه ای به بلندای این جهان دارد
چقدر پیکر بدبخت آجرش شده است، نه روح نه تن پیکر سکوت را نشکست

و طرح می کشم این بار توی جنگل سبز در ازدحام هزاران شبیه خود تنهام
قلم به حبس ابد رفت و دفترم سر دار، و قطره قطره ی جوهر سکوت را نشکست

سکوت شکل هیولای مبهمی شد و بعد به سمت بغض چروکیده ام هجوم آورد
گلوم پاره شد اما چه سود؟ اندام درون گریه شناور سکوت را نشکست

همیشه نیم کره ی سمت من شب است و شبی که ساکت است اگر مرده هم صدا بدهد
و ما همه به زمین خیره می شویم از نو، و منتظر که دوباره به ما ندا بدهد
                             
                                                                                حجت عسکری









نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 مهر 1389 توسط حجت عسکری




الف)

جدیدن یه مسئله ذهنم رو مشغول کرده

و اون اینه که ...، ولی نه خیلی هم جدید نیست از وقتی یادم میاد درگیر این مسئله بودم

و جالبم اینه که هیچ وقت به نتیجه ای که قانعم کنه نرسیدم


بی خیال

دوستان، عزیزان، هم وطنان نذاریم جشن ها و نمادهایی که هویت کشورمون رو میسازند نابود بشن، مهرگان و ... کم بود؟ حواسمون به چارشنبه سوری باشه

خیلی وقت بود که وبلاگ رو به روز نکردم شاید چون حرف جدیدی ندارم بزنم، شاید چون حس و حال نیست، شایدم این قدر درگیری و به هم ریختگی دارم که ...

اینم بی خیال

راستی یه موضوع شاید جالب:

حدود بیست روزی میشه که زنده خوار شدم، یعنی علاوه بر گوشتی که یک سال و چند ماهه گذاشتم کنار الان لبنیات و تخم مرغ و حتا غذا های پخته نمی خورم

باورتون نمیشه ولی حس خیلی خوبی از این مسئله دارم

دقیقن اون خوردنی هایی رو می خورم که طبیعت واسم اماده کرده

میوه ها، سبزی ها، ریشه ها و مغز ها

اون هم به صورت خام

الان که حدود بیست روز می گذره خیلی راحت شدم، دیگه مهم ترین مسئله زندگیم شکمم نیست، و خیلی وقت زیاد تری دارم واسه ...، واسه... واسه چی؟

خوشحالم که حداقل به اندازه خودم به طبیعت ضربه نمی زنم و از خواسته هاش سر پیچی نمی کنم

داستان زنده خواری من به یک سال پیش بر می گرده وقتی که یه سفر چند روزه به کرمان داشتم

رفته بودم پیش احمد، داداشم  که دوره آموزشیش رو صفر پنج، می گذروند و البته یه سر به تعدادی از دوستان به خصوص عبدالرضا قیصری دوست شاعرم بزنم که ارشد ادبیات رو داره با هنر کرمان می خونه

با دکتر فرهمند آشنا شدیم و چند روزی که کرمان بودیم و با دکتر گذرروندیم،روزای خوبی بود

یه شب که با دوستان کرمانی و عبدالرضا و دکتر بیرون بودیم ، در مورد گیاهخواری من حرف می زدیم که متوجه شدیم یکی از اونها  بیش از 15 ساله که زنده خواره می گفت از وقتی زنده خوار شده علاوه بر این که هیچ بیماری نگرفته بلکه تمام مریضی های قبلیش هم از بین رفتند

از همون موقع به این مسئله فکر می کردم و البته مطالعاتی هم در این زمینه داشتم

این مطالعه ها خیلی کمکم کرد به خصوص کتابای پرفسور شرلتون، آرشاویر درآوانسیان، دکتر فرخنده_متخصص تغذیه_، دکتر محمدکار،رادپویا، شهرام مقصودی و ...

از این هم که بگذریم وضع مردم خیلی آزار دهنده است، باور کنید کسی رو نمی بینم که از بی پولی و نداری نناله، نمی دونم این وضع تا کی میخواد ادامه داشته باشه

تقریبن نشریه ای نمونده که بتونه یه ذره حرف خودش رو بزنه

سایت ها و وبلاگ های فیلتر شده روز به روز بیشتر و بیش تر میشن

نمی دونم تا کی میشه این وضع رو دید و نا امید بود تا کی میشه نشست و ...

بی خیال از اینم بگذریم

هفته پیش وقتی خبر مرگ سلینجر رو خوندم خیلی به هم ریختم

توی پست یک ماه پیش بود که موضوع اصلی صحبتم رو سلینجر گذاشته بودم و کالفیلد

شاید بد نباشه یه سر به اون پست بزنید

ویه خواهش

دوستان زندانی کردن ماهی های گلی توی تنگ ها کوچکی که...، هیچ سنخیتی با فرهنگ ایرانی نداره، هیچ جایی در ایران باستان واسش نیست، فقط و فقط فرهنگی عاریه ای از چینه که در ایران عمری کمتر از صد سال داره، بیایید حداقل به این ماهی ها ظلم نکنیم و به نوبه خودمون کمک کنیم که این فرهنگ شوم از ایران دور بشه.


داشت یادم میرفتم

پیشاپیش فرارسیدن نوروز، تنها جشن ایرانی که هنوز به طور کامل نابود نشده رو بهتون تبریک میگم و امیدوارم که ایرانی بمانیم

اما

ما خیر ندیده ایم از سال قدیم

این سال جدید نیز تقدیم شما

**********************************************

ب)

ایرج میرزا

قطعن همه ما تا حدودی ایرج میرزا رو میشناسیم.

ایرج میرزا به زبانهای فارسی، فرانسوی، عربی، ترکی، روسی و ... تسلط کامل داشت  و علاوه بر شاعری در خطاطی هم زبانزد بود.

جد اعلای ایرج فتحعلی شاه قاجار بود و جالب این که تمامی اجدادش شاعر بودند پدربزرگ و پدرش دیوان شعر هم چاپ کرده بودند

اونجوری که توی مقدمه دیوانش اومده به حشر و نشر و ثواب و عقاب و ... اعتقادی نداشته و "طبیعی مشرب" بوده.

منتقادان معتقدند که ایرج میرزا نخستین شعر با ادبیات کودکانه توی فارسی رو سروده، همان قصه "علی مردان خان".

شاید بشه ایرج میرزا رو بزرگترین طنز پرداز تاریخ ادبیات پارسی دونست، کسی که چه در طنز و چه در هجو و هزل استادانه قلم زده

 

شاعری که هیچ وقت نتونست نسبت به جامعه و مردمش بی تفاوت باشه و این زبان گزنده رو بهترین وسیله برای مقابله با زور و زر و بی سوادی می دونست.

البته نباید ادبیاتی  که برای بیان دردها انتخاب کرده رو به خودش تعمیم داد، چرا که خودش از جمله هنرمندان با شخصیت و جنتلمنی بوده که فوق العاده به ادب و آداب اجتماعی اهمیت می داده، یادمه که توی کتاب "صدای حیرت بیدار" که مجموعه سخنرانی ها و مصاحبه ها و ..از مهدی اخوان ثالثه،  وقتی مرتضی کاخی در مورد شیوه سرودن اخوان و ... سوال می پرسه  اخوان پاسخ کاملی میده که توی اون و بین صفحات 287 تا 291 به ایریج میرزا و زبان و ادبیاتش اشاره میکنه، دو تا از مواردی رو که اخوان ثالث مطرح میکنه مینویسم:

میرزا رضا خان عقیلی به اخوان گفته بوده که ما جرات نداشتیم یک کلمه رکیک جلوی ایرج میرزا حرف بزنیم و بعد یه خاطره تعریف میکنه که یک شب با محمدتقی بهار و تنی چند از شاعران دیگه خونه ایرج میرزا بودیم و قرار بوده که فردای اون روز به روستای کنگ بریم،همون شب زنی با سینی غذا میاد پایین و در حین حرکت چادر از کمرش باز میشه و ایرج هم حرکت میکنه تا اون رو با چادر بپوشنه ویه مرتبه تسبیحش پاره میشه، بلافاصله بهار میگه:

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

دست من در پاچه ساقی سیمین ساق بود

ایرج شدیدن ناراحت میشه اخماش تو هم میره و بعد از اتفاق دیگه ای یاد آوری میکنه و با حالت تاسف  میگه به شما هم میشه گفت ملک الشعرا؟ میشه گفت ادیب؟ وکلی حرفای دیگه

 

دوم این که ظاهرن ایرج میرزا یه روز میرزا رضاخان رو که گویا جوان و خوش قیافه بوده می بره پیش استاد ادیب که استاد ادبیات اون موقع بوده، ادیب  وقتی میرزارضاخان رو میبینه به شوخی حرفی میزنه با این مضمون :حالا که ریش در اورده آوردیش پیش من؟

ناگهان ایرج میرزا عصبانی میشه و میگه بچه های مردم رو میفرستند پیش شما تا ادب بیاموزند؟و بعد بدون خداحافظی از اونجا خارج میشه

بعد اخوان چند خطی رو در مورد شخصیت و سواد و ادب ایرج میرزا توضیح میده

از این که بگذریم یکی از مسایلی که ایرج میرزا خیلی بهش پرداخته مسئله حجابه، دقیقن مثل میرزاده عشقی

سعی میکنم یکی دو تا از کاراش که توش به این مضمون پرداخته رو بذارم

جای تاسف داره که با بزرگی چون ایرج میرزا، کسی که از ستارگان بی بدیل ادبیات ماست، این قدر زشت و زننده بر خورد میشه طوری که توی همین سال 1388 و در مشهد بلواری رو که "ایرج میرزا" نام داشت به "جلال آل احمد" تغییر دادند

این هم تصویری از این اتفاق شرم آور:

 

برای نمونه چند تا از کارای ایرج میرزا رو میذارم:

کار کودک:

داشت عباسقلی خان پسری /پسر بی ادب و بی هنری

اسم او بود علی مردان خان/اهل منزل ز دستش به امان

پشت کالسکه مردم می جست/دل کالسکه نشین را می خَست

هر سحرگه دم در بر لب جو/بود چون کرم به گل رفته فرو

بسکه بود آن پسره خیره و بد/همه از او بدشان می آمد

هرچه می گفت لَله لج میکرد/دهنش را به همه کج میکرد

هر کجا لانه گنجشکی بود/بچه گنجشک در آوردی زود

هرچه می دادند می گفت کَمَست/مادرش مات که این چه شکمست

نه پدر راضی از او نه مادر/نه معلم نه لَلِه نه نوکر

ای پسر جانِ من این قصه بخوان/تو مشو مثل علی مردان خان

 و

 در سردر کاروانسرایی                   تصویر زنی به گچ کشیدند

ارباب عمایم این خبر را                  از مخبر صادقی شنیدند

گفتند که وا شریعتا، خلق                  روی زن بی نقاب دیدند

آسیمه سر از درون مسجد                تا سردر آن سرا دویدند

ایمان و امان به سرعت برق             می‌رفت که مومنین رسیدند

این آب آورد و آن یکی خاک             یک پیچه ز گل بر او بریدند

ناموس به باد رفته‌ای را                  با یک دو سه مشت گل خریدند

چون شرع نبی از این خطر جست     رفتند و به خانه آرمیدند

غفلت شده بود و خلق وحشی             چون شیر درنده می‌جهیدند

بی پیچه زن گشاده رو را                پاچین عفاف می دریدند

لبهای قشنگ خوشگلش را               مانند نبات می مکیدند

بالجمله تمام مردم شهر                    در بحر گناه می تپیدند

درهای بهشت بسته می‌شد                مردم همه می‌جهنمیدند

می گشت قیامت آشکارا                   یکباره به صور می دمیدند

طیر از وکرات و وحش از جحر       انجم ز سپهرمی رمیدند

این است که پیش خالق و خلق            طلاب علوم رو سفیدند

با این علما هنوز مردم                     از رونق ملک ناامیدند

**********************************************

ج)

معرفی و دانلود کتاب

این بار برای دانلود سه تا کتاب میذارم

اولی دیوان کامل ایرج میرزا بدون سانسور است، دومی "حقوق حیوانات" نوشته دیوید کارلز-هامار و سومی کتاب "ناتور دشت" سلینجر، البته برای استفاده از ناتور دشت نیاز به برنامه ای هست که اون رو اجرا کنه لینکش رو واسه دانلود میذارم:


دانلود دیوان بدون سانسور ایرج میرزا

دانلود کتاب حقوق حیوانات

 دانلود ناتوردشت سلینجر (لینک غیر مستقیم)

دانلود برنامه djvu browser

*********************************************

د)

توی پست قبل قول دادم که این بار داستان کوتاه بذارم

متاسفانه دفتری که توش داستان هام بود رو گم کردم_نمی دونم کجاست_ واسه همین شرمنده ام

سعی میکنم اگه لولو نخورده باشدش پیداش کنم و تو پست بعد بذارم

پس فعلن دو رباعی:

من تلخ ترم از تو شبیه عسلم

در بین هرآنچه قصه ضرب المثلم

وقتی که ستاره ای مرا می نگرد

انگار تو را گرفته ام در بغلم

 و

هرچند که چون خاک شدن هم زیباست

همسایه ی افلاک شدن هم زیباست

ای دوست حماسه ساز بودن کافی است

حالا خس و خاشاک شدن هم زیباست

حجت عسکری

 

 






نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 اسفند 1388 توسط حجت عسکری



الف)


مثل همیشه با "نمی دونم" شروع میکنم

نمی دونم  واسه رسیدن امروز خوشحال باشم یا نه

امروز_عید قربان_اولین عید قربانیه که من خوشحالم

امروز برای من عید بود

حس خیلی خوبی دارم وقتی میخوام سالگرد گیاهخواریم رو جشن بگیرم

دقیقا یک سال از روزی که من تصمیم گرفتم گوشت رو از سفره ام کنار بگذارم میگذره

دلم میخواد به تمام مردم دنیا بگم که چقدر خوشحالم

 بگم که چقدر لذت میبرم

بگم که...

 

میدونید چیه؟

جدا از تمام توجیه و بهانه ها و به دور از شنیدن استدلال های ایدئولوژی مابانه که برای کشتن و خونریزی حیوانات بی گناه شنیدم میخوام تاسف بخورم

میخوام به حال خودم و خودمون تاسف بخورم

میخوام ببینم آیا نمیشه یه زندگی مشترک رو بدون خونریزی، بدون یتیم کردن یه بره آغاز کرد؟

نمیشه وقتی کسی از سفر حج بر میگرده به جای قتل و خونریزی با یه شاخه گل رز به استقبالش رفت؟

نمیشه به جای گرفتن جان یه حیوان، به میزان ارزش ریالی اون به نیازمندان کمک کرد؟

نمیشه وقتی از خرید اتوموبیل و خونه خوشحالیم با گرگ سیرتی و درنده خویی، حیوانات بیگناهی رو که تنها تفاوتشون با ما عدم رشد سلول های مغزشونه تکه پاره نکنیم؟

گفتم درنده خویی، خیلی جالبه این صفت رو مذموم میدونیم در حالی که خودمون مصداق کاملشیم

به گرگ و کفتار و پلنگ خرده میگیریم که چرا میکشن و میخورن و خون میریزن در حالی که به طبیعتشون توجهی نمیکنیم

توجه نمیکنیم اونها فقط وقتی حیونی رو میدرن که گرسنشونه ولی ما انسان های مهربان و نوع دوست و ... چی؟

خیلی جالبه که بدن ما ذره ای به محصولات گوشتی نیاز نداره اما...

وقتی میبینم تو طول تاریخ بزرگانی مثل بودا، زرتشت،  گاندی، لامارتین، ارسطو، ابوعلی سینا، ژان ژاک رسو، فیثاغورث، انیشتین، ادیسون،ولتر، داوینچی، صادق هدایت، سقراط، افلاطون، تولستوی، برناردشاو، شوپنهاور، فرانسیس، نیوتن، نجم الدین رازی، عطار و ... بودند که گیاهخوار شدند؛ وقتی میبینم روز به روز داره به نعداد گیاهخوارها اضافه میشه؛ وقتی میبینم درعرض همین یک سال تونستم دست چند تا از دوستانم رو از خون بشویم و چندین نفر رو به چالش بکشونم و به فکر وا بدارم؛ به آینده امیدوار تر میشم.

 

به هر نگاه امروز برای من خیلی سخت بود

هم از تکرار این اتفاق خشن میرنجم و هم از این که میتونم واسه گیاهخوار شدنم سالگرد بگیرم به خودم می بالم

 

 

******************************

 

ب)

 

صادق هدایت

 

این نام، خود مبین گفته های بسیاری در باره اوست صادق را بزرگترین نویسنده ادبیات داستانی معاصر ایران دانسته اند و به حق که جز این نیست قطع به یقین از محبوب ترین نویسنده های ایران زمین است انسانی بزرگ که در آغاز جوانی گیاهخواری را پیشه کرد و تا آخر عمر بر آن ماند ، شاید بهترین ترجمه هایی که از سارتر ، چخوف ، کافکا ، گاستون ژلو ، لانژ و .. به دست ما رسیده کار هم اوست . شاید هیچ کس همچون هدایت نمیتوانست مسخ کافکا را به ما بچشاند ، خیام شناسی که تلاشش برای معرفی خیام حقیقی درخور تقدیر است مترجمی که علاوه بر فارسی و فرانسوی و آلمانی و انگلیسی و روسی و ... بر زبان پهلوی هم تسلط کامل داشت تا حدی که نزدیک به شش اثر مهم را از آن زبان به فارسی ترجمه کرده است.

با توجه به اینکه امروز عید قربان هست و هرساله در این چنین روزی میلیون ها حیوان هدف ساتور و چاقوهای انسان(؟) ها میشن تصمیم گرفتم صفحات هفت تا ده  کتاب فواید گیاهخواری اثر با ارزش صادق هدایت رو تو این قسمت از وبلاگ بذارم البته لینک دانلود این کتاب رو هم تو قسمت "ج" گذاشتم:

 

« گله های حیوانات از شهرهای دور دست در مدت پانزده یا سی روز بضرب چوب و تازیانه رانده می شوند اگر بین راه از خستگی بیافتند با سیخک بلندشان می کنند و گاهی چندین روز بدون خوراک زیر تابش آفتاب سوزان یا در آغل های چرک و متعفن بسر می برند. بعضی از آنها می میرند و هرگاه یکی از آنها در بین راه زائید برای اینکه از کاروان عقب نماند بچه او را جلو چشم مادرش سر می برند، هنوز حیوانات بیچاره از خستگی راه نیاسوده اند که با تازیانه بسوی سلاخ خانه روانه می شوند. بمحض ورود در این ساختمان کثیف غم انگیز بوی خونی که خفقان قلب می آورد، زمین نمناک، خون تازه ای که از هر سو روان است، فریادهای جانگداز حیوانات، جسدهائی که بخون خود آغشته شده و با تشنج میلرزند. اسبهای لاغر نیمه جان که دو طرف آنها لاشه آویخته اند و قصابهائی که برای خرید لش مرده، آمد و رفت می کنند و از طرف دیگر ناله گوسفندان و همهمه صدای دشنام و داد و فریاد آدمیان، حیوانات بیچاره از این منظره چرکین و بوی گوشت گندیده و خون برادرانشان پیش بینی سرگذشت هولناک خود را می نمایند .
پذیرائی کنندگان آنها با چهره های درنده و طماع جلو آمده هر کدام کارد و ساطور خونین بدست دارد و روی پیش دامنی آنها از خون بسته شده ی سیاه رنگ و چربی برق می زند سپس آنها را بزحمت از همدیگر جدا کرده کشان کشان به گوشه ای می برند بعد دستها و پاهای حیوان را گرفته تا می کنند و اگر خواست استقامت بماید با لگد و زور ورزی او را زمین می زنند. حیوان دیوانه وار کوشش می کند تا خودش را از زیر دست دژخیم رها بنماید اما سر او را پیچ داده گلویش را با کارد پاره می کند. آنوقت خون فوران می زند هر دفعه که هوا از ریه های او بیرون می آید صدای خشکی تولید کرده خون به اطراف پاشیده می شود. پس از آن مدتی دست و پا زده در خون خودش غوطه می خورد و هنوز جانش بیرون نرفته که سر او را جدا نموده بادش می کنند. چشمهای سیاه و درخشان حیوان که تا چند دقیقه پیش، از زندگی سرشار بود غبار مرگ پرده ای روی آن را می پوشاند و زبان از دهانش با کف خونین بیرون می آید بعد از آن شکمش را شکافته دل و روده حیوان را بیرون می کشند. بوی پشگل و بخاری که در هوا پراکنده می شود و خون غلیظ گندیده که مگس و پشه روی آن پرواز می کنند منظره ای چرکین و مهیبی را نمایان می سازد .

قصابها تا بازوی خودشان را در روده و خون حیوان فرو میبرند پس از آن پوست او را جدا می کنند و بعد آن لاشه های لرزان حیوانات را با سرهای بریده و شقیقه های کبود و شکم های پاره شده و جگرهای سرخ که اغلب داغ چوب و تازیانه ای که پیش از کشتن بحیوان زده اند روی گوشت او نمودار است در گاری به چنگ آویخته و یا روی اسب انداخته به دکانهای قصابی می فرستند. آنها این لاشه ها را گرفته تکه تکه نموده دستها و پیش بند خود را از نو خون آلود می نمایند و این تکه های گوشت کشته شده فروخته می شود.
مردم شکم خودشان را پر از این گوشت مردار کرده در همه خانه ها هنگام خوراک بوی دل بهم زدن عضلات سرخ کرده و پخته شده با هزار گونه آب و تاب رنگرزی پیرایش کرده اند بلند می شود- بچه، زن، مرد از این تکه ها می خورند و اینها همان مردمانی هستند که لاف تربیت و ظرافت اخلاق و پاکدامنی و پرهیزکاری و مهربانی می زنند

 

******************************

 ج)

معرفی و دانلود کتاب

 

دوستانی که به من لطف داشته و دارند میدونند که همیشه پست های "مداد سرخ" از سه قسمت تشکیل میشد ولی از این به بعد قسمت دیگه ای به نام معرفی کتاب هم اضافه میکنم و سعیم بر اینه که هر کتابی رو که  خوندم و لذت بردم هم به دوستانم معرفی کنم و هم لینک دانلودش رو بذارم.

امروز پیشنهاد خوندن دو کتاب "فواید گیاهخواری" و "انسان و حیوان" رو میدم

هر دو کتاب که حجم کمی هم دارند نوشته صادق هدایته، هدایت توی این کتابها با قلم توانای خودش ذهن خلاقش و وجدان بیدارش در مورد حیوان و انسان و گیاه حرف زده هر دو کتاب در من تاثیر زیادی گذاشت به خصوص "فواید گیاهخواری" که به جرات میگم یکی از بهترین کتابهایی است که خوندم.

 

دانلود کتاب فواید گیاهخواری  صادق هدایت

 

دانلود کتاب انسان و حیوان  صادق هدایت

 

******************************

 

د)

 

متاسفانه  مثل پست قبل ابراز شرمندگی میکنم

چون خیلی وقته نتونستم شعر جدیدی کار کنم و کوهی که از کارهای نا تمام روی دوشمه هر لحظه من رو بیشتر و بیشتر میشکنه

البته نا گفته نمونه دو سه تا داستان کوتاه نوشتم که سعی میکنم توی پست بعدی بذارم

فعلا برای خالی نبودن عریضه دوتا از رباعی هام رو مینویسم اولی خیلی قدیمیه دومی خیلی قدیمی نیست:

 

گفتند که از عالم دیگر هستیم

گفتند که از فرشته بر تر هستیم

دست از سخنان بی تفکر بردار

ما "نیست"  منسوخ شده در  "هستیم"

 

 

چون "او"  و  "تو"  وحدت آفرین هرگز نیست

منفور تر از شما دو تا اینجا  کیست؟

هر دو که برای هشت سال آمده اید

پس فرق شما و جنگ تحمیلی چیست؟

حجت عسکری

 






نوشته شده در تاریخ شنبه 7 آذر 1388 توسط حجت عسکری



الف)

هفته پیش بله برون آبجیم بود و شاید... نه قطعا تنها اتفاق جالب  این چند ماهه بود_اگه هنوز معنای جالب یادم باشه_

خوشحالم چون میدونم حد اقل خواهرم خوشحاله و تو این دوره زمونه که هیشکی خوشحال نیست وجود یکی دو تا آدم که میخندن غنیمته

 

بعضی وقتا از خودم خندم میگیره

حس میکنم خیلی پر رویم که...

خیلی دلم میخواد بدونم مشکل زمونه با من چیه

نمیدونم زمونه عادت کرده یا داره بازی میکنه

هر روز درگیر تر از دیروز

هر شب زشت تر از شب پیش


حالم بده و این اصلا چیز جدیدی نیست
مثل یه گربه که خودش بچه هاش رو خورده دارم از دیدن تکه تکه شدن خودم لذت میبرم
چقدر دلم میخواد برم و جای اون پیر مرد خنزرپنزری به درخت تکیه بدم و به دختری با گل های یاس کبود زل بزنم
چقدر دلم میخواد جای اون سوسکی بودم که الان داره روی دیوار قدم میزنه
چقدر دلم میخواد یکی بزنه تو گوشم تا با خیال راحت بزنم زیر گریه
چقدر دلم میخواد با خیال راحت بزنم زیر گریه
چقدر دلم میخواد بزنم زیر گریه
چقدر دلم میخواد...

دلم میخواد؟

گفتم پر رو شدم میگی نه

مگه من اصلا حق دارم که دلم بخواد؟

مگه دل من حق داره که چیزی بخواد؟

.....

.......

..........

***************************

 

ب)

یکی از بهترین کتابهایی که خوندم "حکمت شادان" نوشته ی فردریش نیچه است

چون اصلا حالم خوب نیست از حرف زدن در مورد خود نیچه و حتا این کتاب خودداری میکنم ، فقط پیشنهاد میکنم خونده بشه من با ترجمه فولادمند زندگی کردم البته پر واضحه که ممکنه ترجمه های بهتری هم باشه

بنا به همون دلیلی که عرض کردم به نقل چند تا از بندها و جملات جالبش بسنده میکنم:

_چون خود کتاب رو الان ندارم مجبور شدم برای پیدا کردن متن به وبلاگ های دوستان مراجعه کنم امیدوارم بدون دستکاری باشه_

 

"" من برای درد خود نامی انتخاب کرده و آن را سگ می نامم.درد من به اندازهی هر سگی وفادار،مزاحم،بی شرم،سرگرم کننده و باهوش است.من می توانم این درد را صدا کنم و دق دلی های خود را،آن گونه که دیگران روی سگ خود،نوکر خود و همسر خود خالی می کنند،بر سر ِ آن خالی کنم""

 

" به راستی ، میتوان گفت که هدفمند زیستن ، زایده ترس بشر از این است که حتی برای لحظه ای بیندیشد که زندگی او پوچ است .

اگر ما پوچ بودن زندگی را با تمام وجود بپذیریم و آنگاه ، پس از هضم این حقیقت ، که هضم آن کار هر کس نیست ،به تمامی زندگی کنیم ،آن زمان است که میتوانیم شایسته ی همراهی با طبیعت و جهان گردیم ، و شایسته ی زندگی با آنها ...

آری .ما باید به تمامی زندگی کنیم ، وعلم به اینکه زندگی پوچ است ، و عقیده بر این حقیقت ،جرم نیست. جرم این است که به خاطرترس از رسیدن به پوچی ، هدفی برای زندگی تعریف کنیم ، و آنگاه که به این اهداف نرسیدیم ،زمین و زمان را به پای میز محاکمه بکشانیم .جرم این است که ندانیم زندگی خیلی ساده تر از اینهاست که ما فکر میکنیم ."

 

" ما برای آن كه اشیاء را زیبا، جذاب و مطلوب نماییم چه شیوه هایی در اختیار داریم؛ اشیایی كه زیبا و جذاب نیستند و به عقیده من هرگز فی نفسه این چنین نبوده اند؟

در این مورد شیوه هایی وجود دارد كه پزشكان به ما می آموزند. مثلا آنها چیزی را كه تلخ است رقیق می كنند یا به برخی مواد مخلوط شكر یا شراب اضافه می كنند. اما شیوه هایی نیز وجود دارد كه هنرمندان آنها را به كار می گیرند و ما می توانیم آنها را بیاموزیم، زیرا هنرمندان دائما در حال ابداع اینگونه شیوه ها و ترفندها هستند.

از جمله این شیوه ها عبارتند از دور شدن از اشیاء تا بسیاری از جزئیات آنها محو شوند و چشم مجبور شود جزئیات دیگری به اشیاء نسبت داده و بتواند آنها را باز مشاهده كند. ما از هنرمندان در زمینه های دیگر عاقل تریم. اما می توانیم روش های زیر را از آنها فراگیریم: نگریستن به اشیاء از زاویه ای خاص كه فقط مقطعی از آنها رویت شوند؛ قرار دادن اشیاء در موقعیتی كه قسمتی از آنها پوشیده مانده و چشم فقط منظری از آنها را مشاهده كند؛ مشاهده اشیاء از طریق شیشه ای رنگی یا در نور غروب خورشید؛ و پوشاندن اشیاء از سطح یا پوسته ای كه كاملا شفاف نباشد.

البته این قدرت ظریف هنرمندان در جایی كه هنر متوقف شده و زندگی آغاز می شود معمولا تمام می شود. بگذار ما، كه متفاوت هستیم، شاعران زندگی خویش، و مهمتر از آن، شاعران چیزهای كوچك و عادی زندگی روزمره خویش باشیم. "

 ***********************************

ج)

تو این یک ماه نتونستم شعر جدیدی کار کنم

البته چند تایی نیمه تموم دارم که...

واسه خالی نبودم عریضه و این که خاطره های خوشکلی ازش دارم، یکی از قدیمیترین کارام رو که فکر کنم واسه هفت هشت سال پیشه میذارم:

پسـرک اهل غزل بود، غـزل هـم می گفت

عاشـق چشــم عسـل بود، عـسـل هـم می گفت

 

گرچه هـرگز نپذیـرفـت کــه عاشق شده است

عـــاشـقـت بـــود و از روز ازل هـم می گفت

 

_چشـم هــای تـو خدای من و مـولای من اسـت_

این سخن حرف اهوراست ،هبل هم می گفت

 

دخترک حرف نـزن تـابـلـوی تـاریــخ شـدیــم

قـصّه ی مـن و تو را تـاج محـل هـم می گـفت

 

چشم تو گفت که مرده است دگرعشق بـه من

چشـم هـــای همه ی اهـل محـل هـم می گفت.

                                                   حجت عسکری

 






نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 30 مهر 1388 توسط حجت عسکری



الف)

...نمیدونم...

این روزا مثل همه روزهام...

مثل روزهای قبلم ، مثل روزهای قبل ترم و احتمالا مثل روزهای آیندم.

نه دستم به قلم میره نه به ویالون، نه دلم به کار میره نه به تفریح

نمیدونم توی به دام تکرار افتادن چقدر خودم مقصرم.

 نمیدونم این که 24 ساعت هفت روز هفته رو دلم میخواد بخوابم ولی حتا یک ساعت خواب نمیبردم تقصیر منه یا دیگران ...

نمیدونم این که یه عمره دلم میخواد یه کاری کنم ولی نمیدونم چی کار ایراد از منه یا نه...

نمیدونم اخوان راست میگه "فضا را تیره میدارد ولی هرگز نمیبارد" ، یا نه.

نمیدونم این بی تفاوتی من برخاسته از ترسمه یا نه.

نمیدونم این من بالایی من نوعیه یا من ساده؟

نمیدونم من اصلا چیزی میدونم یا نه

حتا نمیدونم دلم میخواد بدونم یا نه

فقط میدونم که ....

            ............که هیچی نمیدونیم.



***************

 

ب)

و اما چند کلامی از هولدن کالفیلد  و سلینجر

 

من چندان آدم  فراموش کاری نیستم اما زیاد پیش اومده کتاب یا کتابهایی رو دو باره و چندباره بخونم ، برای نمونه تقریبا تمام کارای کامو رو بارها خوندم و یا مسخ و بوف کور رو بیش از 10 بار ،اما در این تکرارخوانی هام همیشه  یک نکته حاکم بوده ، و اون این که فاصله زمانی زیادی بین هر دفعه خوندن ، وجود داشته .

جز یک کتاب و اون ناتور دشت سلینجره ، دقیقا سه روز بعد از این که ناتور دشت رو خوندم ، مجدد سراغش رفتم ، الان هم دلم براش تنگ شده و اصلا بعید نیست که باز...  .

این مقدمه رو واسه این آوردم که بگم امروز میخوام در مورد این شاهکار حرف بزنم .

شاید بهتر باشه قبل از اینکه در مورد خود کتاب صحبت کنم در مورد نویسنده این کار چند خطی بنویسم ، یعنی :جروم دیوید سلینجر.

سلینجر در کل آدم جالبیه _مثل شخصیت هایی که میسازه _ ، پدرش یهودیه و مادرش مسیحی  ،دانشگاه رو نیمه تموم رها کرده ، متولد نیویورکه و تازه وارد نهمین دهه از زندگیش شده.

سلینجر از حدود چهل سالگی به غیبت صغری رفت ، گوشه نشینی رو برگزید و از همه حتا مردم و روزنامه ها و رسانه ها دور شد ، توی این مدت _ از اواسط دهه شصت  تا اکنون_ چند باری بیشتر خبر ساز نشده

یک بار زمانی که اعلام کرده بود هیچ کس اجازه اقتباس و یا باز نویسی از کاراش رو نداره.

یک بار دیگه_گمان کنم_ زمانی بود که از پخش فیلم سینمایی پری ، ساخته داریوش مهرجویی در آمریکا ممانعت به عمل اومد [به خاطربرداشت فیلم نامه نویس از فرانی و زویی] .

یک بار هم همین اواخر به خاطر شکایت و دادگاه هایی که در حمایت از ناتور دشت راه افتاد _در این مورد بیشتر توضیح میدم_ .

به جزاینها در 40 سال اخیر یک مرتبه هم، که سال 1974 با خبرنگار نیویورک تایمزبود ، حاضر به مصاحبه شده و طی اون گفته بود :  در انتشار نکردن و گوشه گیری لذت بسیاری هست و من فقط قصد دارم از کارام محافظت کنم _ نقل به مضمون_.

من چون از سلینجر فقط دو کتاب ،جنگل واژگون و ناتور دشت رو خوندم از اظهار نظر کلی خودداری میکنم ، اما لازم به ذکره که جنگل واژگون حتا یک هزارم ناتور دشت من رو راضی نکرد و به نظرم نسبت به ناتور دشت واقعا ضعیف بود فوق العاده سطحی نوشته شده بود و حتا از شخصیت پردازی کامل هم در اون اثری ندیدم.

دی.جی . سلینجر، هنوز نوبل ادبیات رو دریافت نکرده  و خیلی ها معتقدند، که جز بزرگانیه که باعث شده ارزش جایزه نوبل ادبیات  زیر سوال بره .

از اینها که بگذریم به خود ناتور دشت  و هولدن کالفیلد میرسیم.

شخصیتی  دوست داشتنی که مطئنم خیلی از شما مثل من، باهاش زندگی کردین ، خودتون رو توی اون دیدین ، باهاش به اندام دخترها فکر کردین، مشروب خوردین و گفتین : "حرومزاده".

ناتور دشت سال 1946 نوشته شده و 1951 منتشر ، تقریبا به تمامی زبان های دنیا ترجمه شده و فکر میکنم تا امروز نزدیک به شصت میلیون جلد ازش به فروش رفته.

من این کتاب رو با ترجمه محمد نجفی خوندم ولی گویا اولین بار احمد کریمی اون رو ترجمه کرده بود.

 

همین یکی دو سال اخیر نویسنده سوئدی ، " فردریک کالتینگ " اقدام به چاپ کتابی  به نام "60سال بعد،رهایی از دشت" کرده که فوق العاده به ناتور دشت ، نزدیکه؛ نام ، زبان ، سبک، فضا و... دقیقا مانند نوشته سلینجره

اتفاقات حول شخصیتی به نام آقای ک  شکل میگره که در سن 76 سالگی از خانه سالمندان فرار میکنه تا در خیابان های نیویورک گشت بزنه (دقیقا همونهایی که در ناتور دشت اتفاق می افته).

دادگاه های آمریکا چاپ اون رو ممنوع اعلام کردند و سلینجر توسط وکیلش پیگیر موضوع است ؛ نکته دیگه این که کالتینگ  کتاب خودش رو با نام مستعار "جی دی کالیفرنیا" منتشر کرده بود ، که بعد از شکایت و دادگاه مجبور میشه نام واقعی خودش رو مطرح کنه.

 

مسئله دیگه که بد نیست بهش اشاره کنم ، "کافه پیانو" ی فرهاد جعفریه ، این کتاب که اولین کار  ایشونه ، خیلی نزدیک به ناتور دشت نوشته شده به خصوص از لحاظ فرم و زبان و فضا ، و البته این که خود نویسنده ابتدای کتاب اون رو به کالفیلد تقدیم کرده.

کتاب مشهور شد و در عرض کمتر از دو سال_1386 تا کنون_ به چاپ شانزدهم هم رسید.

من اصلا از کتاب خوشم نیومد به نظرم فوق العاده ضعیف نوشته شده و جعفری هیچ حرفی برای گفتن نداشته،اما نمیدونم با این برخوردهای تندی که علیه نویسنده این کتاب شد  مخالفم یا نه، برخوردهایی مثل سوزاندن ، پس فرستادن کتاب، توهین و ...  .

.

یکی از دلایلی که باعث شده ناتور دشت مورد توجه قرار بگیره زبان خاص کاره زبان محاوره ای که ما هر روز ساعت ها باهاش حرف میزنیم.

 تکیه کلامهای جالب هولدن که برگرفته از ذهن پویای سلینجره از نکات قابل توجهه ، "خفه شو" "کمشو " ، "حرومزاده" ، "لعنتی"  و مهم تر از اینها استفاده به جای سلینجره از این تکیه کلام هاست.

قصد مقایسه ندارم ولی وقتی به تکیه کلامهای شخصیت های رمان "نفرین زمین" نوشته جلال آل احمد فکر میکنم و با مقایسه این دو اثر میفهمم سلینجر چیکار کرده.

من فکر میکنم بزرگترین موفقیت برای یک نویسنده اینه که مخاطباش با شخصیت ها زندگی کنند اونها رو دوست خودشون بدونن ، دلشون بخواد باهاشون برن بیرون و ورق بازی کنند ؛ و سلینجر در ناتور دشت به خوبی از این مهم بر اومده .

مرد گوشه گیر حتا به این هم قانع نشده و مشکلات جامعه مدرن غرب که قابل تعمبم به تمام دنیا هست رو در این کتاب آورده ، از خواست ها و نیازهای یک پسر بچه حرف میزنه که میتونه نماینده ای از انسان باشه

وقتی صحبت از روانشناسی میشه یعنی همین ، این که نویسنده جوری با شخصیتاش، انس بگیره که با اون و از اون بشه و اینجاست که همه ی ما _مخاطب ها_ تا حدی تحت تاثیر اتفاق ها قرار میگیریم که انگار برای خودمون پیش اومده و این همونی است که در نقد ادبی بهش میگیم :"انگارش".

و به نظر من اوج این کار در ناتور دشت صورت میگیره طوری که دختر و پسرخودشون رو کالفیلد میدونند جدا از اینکه به قد بلند اون توجه کنند یا چند تار سپیدی که سمت راست سرشه.



 ***************

ج)

 

و شاید شعر:

این غزل رو همین چند روز پیش تموم کردم و دقیقا مبین حجت امروزه ، خودم رو راضی کرد

میدونم ایرادات زیادی داره و انتظار دارم تا حد ممکن جراحیش کنید

 

چقدر حس عجیبی است این که در ذهنم، هنوز رنگ سفید و سیاه درگیرند

هنوز خوب و بد قصه های مادر جان به سمت قله ی مجهول ها سرازیرند

 

هنوز این طرف جاده گاری سبزی است، هنوز آن طرف جاده مرسدس بنز است

و انعکاس خدا بین این دو نازیباست ، شبیه قاصدکانی که تحت تاثیرند

 

همیشه این طرفی ها الاغ و مرغند و همیشه  آن طرفی ها پلنگ و روباهند

همیشه معده ی آنها مزاری از اینهاست؛ قسم به هرچه ، که اینها بدون تقصیرند

 

همیشه جنگ پر از نابرابری هایی است که در تمامی تاریخ حکم میراند:

همیشه سینه ی این موشها سپر بوده ، همیشه پنجه و دندان گربه شمشیرند

 

عجیب این که در این کشمکش در این سی قرن ، همین که یک نفر از یک طرف زمین افتاد

دوباره شخص جدیدی بلند میگردد، شبیه مورچه هایی که عشق تکثیرند

 

ببین که مورچه ها زنده اند و مشغولند ، اسیر کار و غم و درد و ... در نهایت مرگ.

تمام مردم این شهر زنده اند اما چقدر این غم و این درد ها فراگیرند

 

صدای ضجه ی هرروزشان دلیل من است صدای هق هق تلخی که استعاره ی ماست

پرنده های قشنگی که حبسشان کردیم، ببین چگونه تمام فصول دلگیرند!

 

پدر به خواب  الاغی سوار شیر و پلنگ ، و مادرم اتوبوسی پر از خوشی دیده است

برادرم که خدا را درون خواب سفید...

                                              ولی چه سود؟ که اینها بدون تعبیرند!

 

چهارگوشه دنیا بهشت میگردد ؛  اگر... اگر بشود موشها به پا خیزند،  اگر که مرغ به پرواز هم بیندیشد

...

......

.........

         اگر که میشد آری ، ولی زمین گیرند!

[]

دوباره این همه "قید"،  این همه "همیشه" ، "هنوز" ، سوار گرده ی تاریخ میشوند از نو

ولی خدا ته دنیا سکوت مینوشد،  همیشه ثانیه ها درسکوت میمیرند.

 

                                                                                       حجت عسکری

 






نوشته شده در تاریخ سه شنبه 31 شهریور 1388 توسط حجت عسکری



الف)

همیشه از تکرار و کلیشه متنفر بودم ولی ببین چه سر آدم میارن که...

مفهوم "حالم بده ، حال و حوصله ندارم ، حس هیچی نیست و ..." رو تقریبا تو تمام پست های قبلیم نوشتم

چند روزیه دلم میخواد وبلاگ رو  به روز کنم اما نمیدونم چی بنویسم ، چی بگم که ننوشته باشن،  که نگفته باشن  ، که...

سه چهار روز پیش که بعد از مدت ها سراغ سیما رفتم_که شاید تنها نکته جذاب و زیبا و با ارزشش همین اسمشه_ یه سری اعترافات دیدم که جالب بود

 این که آقایون یه مرتبه پی بردن که یه عمر داشتن اشتباه میکردن قابل تقدیره

البته نکته مهم اینه که  اینجور ارشادها  فقط توسط "از ما بهترون ها" اتفاق می افته

*******

ب)

فکر میکنم سال 83 یا 84 بود که با مصطفا کشاورز آشنا شدم توی شب شعری به نام " شاعر شنیدنی است"  مصطفا یه سپید خوند که همون موقع هم ازش خوشم اومده بود

دیشب که داشتم دنبال  سیم کارت دائمیم میگشتم ، یه "سی دی " پیدا کردم که روش نوشته بود:  " شاعر شنیدنی است + حجت"

متاسفانه وضع سی دی شده بود مثل کشور عزیزم ، هر جوری بود راهش انداختم ، گذاشتمش روی سیستم و با هزار بدبختی تونستم این کار مصطفا کشاورز رو ازش بیارم بیرون :

بدون احتساب عمر جهان در سفر پیدایش

و به غیر از روزهای نیامده از مکاشفات یوحنا

گوش شیطان کر

این هدیه جشن تولد من به تف و گل ها

لطفا این بند را به اعترافات آگوستین اضافه کنید

آنجا که سیب خوار عدن ناپاک میشود

 آبیار میوه ممنوع ،

  پاکتر نخواهد بود

بوی جوراب میدهد این متن

برای تلخک های چاق و چله ای

 که بهتر از من میدانند

مگر میتوان خدا پرست بود و دزد نبود؟

آنجا که عذوبت،  آبشخور وسوسه مسیح باشد

بهتر از کازانتیزاکیس یک کشیش مدرن شود

تا مسیح را به صلیب شیرین بیان بکشاند

کسی چه میداند شاید آرماگدون را تثلیث " کشیش ، پسر و قاضی"  بسازد

نه اب و ابن و روح القدس

جمع کنید کاسه کوزه تان را

بهتر است گاوچران باشید تا معلم

تقصیر من نیست که روزی به هم میرسیم

دنیا به اندازه عقل تو کوچک است

*******

ج)

و اما یه غزل نه چندان جدید:



 

دیگر بس است حفظ نفس بی شما عزیز     

 یعنی بیا و جامعه ای را به هم بریز

 

یعنی بس است ، بودن بی تو شکنجه است       

یک شهر مرده است برایت ، و بنده نیز -

 

با دود و عود و شعر و غزل ها نشسته ام                  

سمت  کتابخانه چوبی ،  کنار میز

 

یک لحظه هم کنار تو بودن غنیمت است

چون بودن بدون تو یعنی من مریض

 

یک روز مورسو می شوم و بی خیال عشق

یک روز هم که مرده ی یک خنده غلیظ

 

"بیگانه" می شوم و تو را.........

                                     دود پیپ هم

که خنده را به روی لبم کرده ریز ریز

 

امشب ولی شبیه شب خورده شیشه هاست

آن شب نشست روی رگم شیشه های تیز

 

چشمم دو باره چشم به راه تو بسته است

پس می شوم تو ، محو تو در این شب عریض

 

باور بکن شبیه سگی زخم خورده ام

اما تو نیستی، تو کجایی؟ کجا عزیز؟

حجت عسکری






نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 مرداد 1388 توسط حجت عسکری



الف)

همون جوری که همه میدونیم این وبلاگ ، یه فضای ادبیه و خودمم نه حال و حوصله ی سیاست رو دارم نه چیزی از سیاست میفهمم اما ناخواسته تاسف میخورم وقتی میبینم هموطنام هنوز هم که هنوزه  قربانی هواپیماهای توپولوف ساخت روسیه میشن

تاسف میخورم وقتی میبینیم بین اون 168 نفر فقط شش نفرشون ارمنی بودن و دولت ارمنستان به خاطر اون 6 نفر عزای عمومی اعلام کرده اما ما...

نمیدونم چی بگم شاید بهتره ساکت بشینیم و ...

******

ب)

 آلبر کامو توی کتاب  " تعهد اهل قلم" _که مجموعه مقالات سیاسی و نقدای کامو روی کارای خودش و دیگرانه _ تو قسمت  "مقدمه هایی بر نمایش نامه هایم"  در رابطه با نمایشنامه کالیگولا به چند مورد اشاره کرده که بد ندونستم اینجاهم بذارم

البته یه توضیح ساده بدم که کالیگولا امپراتور روم بوده و کامو در نمایشنامه ای با همین عنوان شاهکاری آفریده ، کالیگولای کامو امپراتوری است ، تا آن زمان نسبتا محجوب ، که با مرگ خواهرش که با او روابطه عاشقانه هم داشته ، از این رو به آن رو میشه ، کارش میشه کشت و کشتار . دو تا از دیالوگ هایی که توی این نمایشنامه به کار رفته و من شدید دوستشون دارم اینه:

"ای کاش تمامی مردم امپراتوری رم ، تنها یک سر داشتند تا من آن را از تن جدا می کردم"

"چائرئا : به او طناب کافی بده …

لونژینوس : …تا او همه ما را به دار بیاویزد …."

خب برگردیم به اون چند جمله ای که خود کامو در مورد پادشاه زمان میگه و واقعا تفکر بر انگیزه :

"نمیتوان همه چیز را از بین برد و خود را از بین نبرد

اگر حقیقت زندگی او این است که بر سرنوشت بشورد ، خطایش در آن است که آدمیان را فراموش میکند

کالیگولا دنیای پیرامون خود را خالی میکند و به پیروی از منطق خود برای مسلح کردن کسانی که سر انجام او را میکشند ، هر چه باید کرد میکند

دوستی و عشق و همبستگی ساده آدمیان را مردود میشمارد

کالیگولا داستان یک خودکشی است در سطحی بالا"

 

****

ج)

و اما این بار هم با یه غزل نه چندان قدیمی در خدمتم

اسم این غزل دادگاه تاریخه:

 

این غزل دادگاه تاریخ است ، شاکی شاد: حضرت هابیل

دوربین زوم شد به سمت زمین

 مغرب چاد

حضرت هابیل ، سایه ای زیر آفتابی دید ، رفت....

او بود و خشم بود و نگاهی که دنبال صندلی می گشت ...

 یادش افتاد حضرت هابیل صندلی اختراع امروز است ، آن زمان صندلی هنوز نبود ، لحظه ای خنده کرد و بعد از آن ، مثل فرهاد ، حضرت هابیل مشت خود را نشاند بر خاک و ریشه هایش دوید در خاک و خشم بر چهره اش دوباره سرود:

      " بر تو تف باد حضرت هابیل

خب اگر معترض به این حکمی پس چرا ساکتی ؟ د کاری کن  یا برو منطقی کنار خدا یا بکش داد حضرت هابیل ، بلکه این گونه او بفهمد که حرف زورش چقدر مسخره است...  "

_با نگاهی پر از خرد به خودش گوش میداد حضرت هابیل_

[]

دو سه ساعت گذشت تا قابیل مثل آن گوسفند ها برسد

_ در زمان بزن بکوب تگرگ ،  صاعقه ، باد _

حضرت هابیل  ،  دست او را فشرد در دستش ، تا پدر رفته قهوه ای بخورد دو برادر مذاکره کردند

 _ نقش استاد حضرت هابیل نقش شاگرد حضرت قابیل_

 صحبت از هر دری و پنجره ای وارد خانه شد ولی انگار....

و چنین شد اپیزود آخر:

_وقت برداشت رطب شده نه؟

      _ آسمان بازی اش گرفته

 _ببین هر که جایی رود که...

      _ که دل اوست .

_ خانت آباد ،

حضرت هابیل بوسه ای زد به گونه ی قابیل بعد در دفترش درشت نوشت:

      " بهتر از این محال بود شود

                                               هشت مرداد

                                                حضرت هابیل"

[]

جبرئیل آمد از هوا به زمین ، خنده ای زشت توی جیبش بود

خنده آمد به روی لبهایش ....

 بنگ

        .... افتاد حضرت هابیل.

حجت عسکری






نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 25 تیر 1388 توسط حجت عسکری


(تعداد کل صفحات:2)      1   2  
درباره وبلاگ
جستجو
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت